شعروادبيات

درست است كه اين وبلاگ ادبي است،وقرار است است درآن از ادب بگوييم وبشنويم،هيچ ادبي بزرگتر از احترام ووياد بزرگان ،پيشكسوتان ،افتخارآفرينان واسطوره ها نيست.غلامحسين مظلومي يكي از همين نامهاي آشناي اين مردم و اين آب و خاك است،مهاجم بلند بالايي از خاك زرخيز و قهرمان پرور خوزستان.

 دقايقي پيش خبري كه همه با ناباوري وسوسو اميدي منتظرش بوديم،فضاي مجازي را پركرد.اوهم رفت وپس از مدتها پنجه درپنجه افكندن با هيولاي بي رحم سرطان ،بالاخره عطاي خاك را به لقاي جانان بخشيد وپركشيد.آه اي سرطان نامرد،كاش در حافظه پليدت ثبت مي كردي كه چه بيدادها كرده اي واگر دل خاك را بشكافند بس گوهر قيمتي كه در خاك كرده اي.پس از سوگ وهجران اسطوره بي بدليل،حجازي بزرگ اين بار نوبت مظلومي است كه مظلومانه در چنگالت پرپرشد ورفت.

 

سرطلايي استقلال روي پيراهن بنگر

محسن بنگر مدافع باسابقه پرسپوليس در بازي روز گذشته مقابل راه آهن تصوير غلامحسين مظلومي سرطلايي استقلالي ها را اينچنين به نمايش گذاشت .

محسن بنگر مدافع باسابقه پرسپوليس در بازي مقابل راه آهن تصوير غلامحسين مظلومي سرطلايي استقلالي ها را اينچنين به نمايش گذاشت .


مظلومی در روز 23 دی ماه سال 1328 در شهرآبادان؛ شهر احمدآباد و بریم و پتاس به دنیا آمد، شهری که از دل آن جاسمیان و دهداری و بسیاری دیگر به تیم‌ملی معرفی شدند. بعدها هم غلامحسین مظلومی مشهورترین و اولین بازیکن دهه 50 آبادانی در تیم‌ملی بود. مظلومی رکورددار کسب آقای گلی در مسابقات مختلف بود. به جز تورنمنت هایی مثل جام میلز، باردولو، اتحاد باشگاه ها و ... او در مسابقاتی مثل جوانان 1969 آسیا با 6 گل و جوانان 1970 آسیا با 5 گل آقای گل شد. این دو مسابقه در تایلند و فیلیپین برگزار شد.

او در مسابقات آسیایی 1974 تهران که به قهرمانی فوتبال ملی ما منجر شد، با 5 گل آقای گل رقابت ها شد و بالاخره در سال های 1352، 1353 و 1355 با تیم های تاج و شهباز 3 بار آقای گلی را در رقابت های لیگ تخت جمشید به دست آورد.

غلامحسین مظلومی 2 برادر فوتبالیست به نام های پرویز و محمد داشت که این دومی در تیم شاهین بازی می‌ کرد. غلامحسین در شهر آبادان برای تیم تاج این شهر بازی می‌ کرد و در سال 49 بعد از درخشش در مسابقات جوانان آسیا به تیم تاج تهران آمد، رایکوف که اولین کاشف استعداد مظلومی بود ابتدا در تیم‌ملی جوانان از وجود مظلومی بهره برد و وقتی سرمربی تاج شد، از او خواست که به این تیم برود. اتفاقا در اولین میدانی که رایکوف آبی‌پوشان را همراهی کرد تاج قهرمان شد و مظلومی با 5 برد، آقای گل این رقابت ها هم شد.

مظلومی بعد از پایان عمر فوتبال که بسیار مستعجل بود و در سال 57 به علت پارگی مینیسک به پایان رسید، به مربیگری روی آورد. مدتی مربی تیم نیرومند بود که به پیام تغییر نام داد. او هدایت آبی‌پوشان پایتخت را در سال 67 برعهده داشت. یک سال بعد سرمربی تیم‌ملی امید شد. در عرصه ملی سرمربیگری نوجوانان هم از جمله فعالیت های او بوده است؛ او به جز سرپرستی استقلال در سال 88 و مدیریت تیم های پایه این باشگاه در تیم های باشگاهی بسیاری مربیگری کرده که از آن جمله می‌ توان به شهرداری کرمان، مقاومت تهران، کشتی سازی بندرعباس، پتروشیمی ماهشهر، موتوژن تبریز، استقلال نوین تهران و ... می‌ توان اشاره کرد.

او در مسابقات المپیک 1976 مونترال، گل پیروزی بخش ایران را برابر تیم‌ملی کوبا به ثمر رساند، مظلومی با ثبت 21 گل ملی به مدت 19 سال رکورددار این عرصه بود و رکوردش توسط علی دایی در سال 75 شکسته شد.

 

عکس يادگار تيم‌ملي با سرطلايي (عکس)

 مظلومی با پیراهن سبز قدیمی ایران در این تصویر سیاه و سفید یکی از ملی‌پوشان به نظر می‌ آمد. در حالی که سلف او رضا قوچان نژاد تصویرش را با دقت در دست گرفته بود تا هیچ عکاسی صحنه حمایت ملی‌پوشان از سرطلایی را از دست ندهد.

 

اين غم بزرگ را با همه دوستدارانش تقسيم مي كنم مگر قدري بر دلمان سبكتر شود و به خانواده گراميش تسليت مي گويم.
روحش شاد و يادش تا ابد در دل مردمي كه به قهرمانان وپهلوانانشان عشق مي ورزند، پاينده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 17:51  توسط كامران بهلولي | 
حضرت مولانا:

بانگ گردشهاي چرخ است اينكه خلق

مي رسانندش به تنبور و به حلق

ما همه اجزاي آدم بو ده ايم

دربهشت اين لحن ها بشنوده ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:11  توسط كامران بهلولي | 
 

پرواز را وارونه کردند.

  

  حالا سقوط کن در اوج 

 

پرنده ناتمام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 13:10  توسط كامران بهلولي | 
طرح1:

بامداد به سپيده بنگر.اشراق درنگاهت ديدني است.

نگاهي در پگاه،طلوعي در طلوع

چه شفقزاري!

 

                                             

طرح 2:

شب سیاه

 آنقدر از انتظار سپیده لبریز است

 که از لبه هایش تاریکی می چکد.

 

طرح3 :

پاورچین خیال

دق الباب وهم

بازهم شعرم شکست

لحظه های سرودن چه تردند

 

طرح 4:

 رویاهایم سردند

ازسایه های توهم گزیرشان نیست

سایه هاس سمج- سایه های سمج

 

طرح5:

بگذارباغ آئینه ازنگاهت پگاهی بچیند

نفسی تازه کند

لبخندی بزن

 

طرح6:

نه مرکب ابری نه یادآورنسیمی

تنها طنینی مبهم وبیهوده

دیوانه است این باد و لگرد

 

طرح 7:

گوش برطنین نگاهم بگذار تافریاد سکوتم رابشنوی

 

طرح۷:

به وسعت هفت آسمان افقهای انتظار راپیموده ام

حالا هی بگو دنیا کوچک است

 

طرح 8:

پرواز راکه وارونه کردند

معراج هم ازآسمان به زمین است

حالا

سقوط کن دراوج

پرنده ناتمام

 

طرح9

 خوش رقصي سايه گل كرده است

چشم خورشيد رادور ديده اند

 

 

            (کامران بهلولی)

.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:41  توسط كامران بهلولي | 

اشعاری که شعرا برای سنگ مزارشان سروده اند همیشه برای من حال

 

هوای خاصی داشته وخیلی به خوندن آنها علاقه دارم

 

اين يک نمونه از اين اشعاره از ايرج ميرزا:

 

 

اي نكويان كه در اين دنياييد

يا از اين بعد به دنيا آييد

اين كه خفته است در اين خاك منم

ايرجم ايرج شيرين سخنم

مدفن عشق جهان است اينجا

يك جهان عشق نهان است اينجا

عاشقي بوده به دنيا فن من

مدفن عشق بود مدفن من

آنچه از مال جهان هستي بود

صرف عيش طرب و مستي بود

هر كه را روي خوش و خوي نكوست

مرده و زنده من عاشق اوست

من همانم كه در ايام حيات

بي شما صرف نكردم اوقات

تا مرا روح و روان در تن بود

شوق ديدار شما در من بود

بعد چون رخت ز دنيا بستم

باز در راه شما بنشستم

گرچه امروز به خاكم ماواست

چشم من باز به دنبال شماست

بنشينيد بر اين خاك دمي

بگذاريد به خاكم قدمي

گاهي از من به سخن ياد كنيد

در دل خاك دلم شاد كنيد

 

اینم شعر سنگ مزار پروین اعتصامی

سروده های شاعران ديگرراهم در ا

اين مورد به مرور برایتان می گذارم

اين‌كه خاك سيهش بالين است

اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي از ايام نديد

هر چه خواهي سخنش شيرين است

صاحب آن همه گفتار امروز

سائل فاتحه و ياسين است

دوستان به كه ز وي ياد كنند

دل بي‌دوست دلي غمگين است

خاك در ديده بسي جان‌فرساست

 سنگ بر دیده بسی سنگین است

بيند اين بستر و عبرت گيرد

هر كه را چشم حقيقت‌بين است

هر كه باشي و ز هرجا برسي

آخرين منزل هستي اين است

آدمي گر چه توانگر باشد

چون بدين نقطه رسد مسكين است

اندر آن‌جا كه قضا حمله كند

چاره تسليم و ادب تمكين است

زادن و كشتن و پنهان كردن

دهر را رسم و ره ديرين است

خرم آن‌كس كه در اين سخت‌گاه

خاطري را سبب تسكين است


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:9  توسط كامران بهلولي | 

زندگي خواب قشنگي است اگر بگذارند

خواب ناياب قشنگي است اگربگذارند

لحظه نازنگاه ودل ماچفت شدن

لحظه ناب قشنگي است اگر بگذاردند

شب ديدار،شب حادثه خيز من وتو

شب مهتاب قشنگي است اگربگذارند

من وخشنود به يك خاطره،يك سيب شدن

سيب سهراب قشنگي است اگر بگذارند

"برلب جوي نشين وگذرعمر ببين"

جوب پر آب قشنگي است اگر بگذارند

                           (کامران بهلولی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:7  توسط كامران بهلولي | 

چند تك بيتي از شاعران سبك هندي:

 

صائب:

 

1- دوداگربالانشيند كسرشأن شعله نيست

 

جاي چشم ابرونگيرد گرچه اوبالاتراست

 

2- اظهارعجزپيش ستمگرزابلهي است

 

اشك كباب موجب طغيان آتش است

 

3- من ازروئيدن خارسرديواردانستم

 

كه ناكس كس نمي گرددازين بالانشينيها

 

3- ازدل نمي رسد نفس عاشقان به لب

 

بلبل زبي غمي است كه فرياد مي زند

 

 

بيدل:

 

1- بيدل ازغفلت به تعميرشكست دل مكوش

 

درازل ديوانه اي طرح بنائي كردورفت

 

2- هستي موهوم مايك لب گشودن بيش نيست

 

چون حباب ازخجلت اظهارخاموشيم ما

 

3- گوش ترحمي كوكزمانظرنپوشد

 

دست غريق يعني فريادبي صدائيم

 

4- شعرم به موشكافي تحقيق مدعي

 

خندنچونوعروس به دامادبي وقوف

 

5- فلك خونريز بنياداست هشدار

 

سرسال ازمحرم آفريدند

 

6-  گاه برچشم تروگه برمژه گاهي به خاك

 

همچواشك نااميدي خانه بردوشيم ما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:6  توسط كامران بهلولي | 
غزلي ازبيدل:

براي خاطرم غم آفريدند

طفيل چشم من،نم آفريدند

چو صبح آنجا كه من پروازدارم

قفس بابال توأم آفريدند

عرق گل كرده ام ازشرم هستي

مراازچشم شبنم آفريدند

گوهرموج آورد، آئينه جوهر

دل بي آرزو كم آفريدند

فلك خونريز بنياد است هشدار

سرسال از محرم آفريدند

وداع غنچه راگل نام كردند

طرب راماتم غم آفريدند

چه سان تابم سر ازفرمان تسليم

كه چون ابرويم ازخم آفريدند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:5  توسط كامران بهلولي | 
براي سپهر عزيزم. سپيده اي كه ندميده،شام شد.

 

ازدلم خوشبوترين احساسها راچيدورفت              

پشت ديواربلند آرزو پيچيدورفت

درنگاهش آسمان كوچ پرستوراسرود

شايد ازلحن نگاهي آشنا رنجيدورفت

مثل پيچك،پيچك تنهائي وخواب وخيال

گرد رؤياهاي رنگارنگ خود تابيدورفت

                      (کامران بهلولی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:4  توسط كامران بهلولي | 
 

 

زلفی به هم زن ودررقص آ  ای پیچ وتاب تنت دریا

 

ای پیچ وتاب تنت دریا زلفی به هم زن ودررقص آ

 

ای خوش نشسته درون دل وز ابردیده ما غافل

 

دریا توئی وتوئی ساحل ای پا گرفته زاشک ما

 

آرام خاطر توفانی عطرطراوت ایوانی

 

دست نوازش بارانی برروی گونه شب بوها

 

خوشتر زخوشه انگوری خماروخمری ومخموری

 

گه پیش ماوگهی دوری گاهی نهان وگهی پیدا

 

ای باده مست وقدح نوشت جوشش زگرمی آغوشت

 

بستان زما قدحی نوشت ازشیخ وشحنه مکن پروا

 

دیروز در پی وصل او رفتی چوباد صباهرسو

 

امروز ای دل مجنونم دیدی نصیب که شد لیلا؟

 

زلفت سماع پریشانی رویت روایت روحانی

 

خواندم زمصحف پیشانی تفسیر سوره اعطینا

 

گردرنگاه توحیرانم مجذوب جلوه جانانم

 

یعنی که قنطره می دانم ابروی عشق مجازی را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:2  توسط كامران بهلولي | 

خداحافظ

 

آنكه اواز مرا آزردورفت      

                                  

بهترين تصنيف من رابردورفت   

                 

رفت وگرداب نگاهم رانديد 

 

رفت وتوفانهاي آهم رانديد

 

واي برآن روز سردوپرغبار

 

 واي برجادوي باغ انتظار

 

من نگاهم سرد وباران خورده بود

 

اوتبسم برلبش پژمرده بود

 

من  به عطرهوش خودالكل زدم

 

گونه خودرابرايش گلم

 

اين رياي لحظه لبخندبود

 

اين  براي گريه من پند بود

 

ناگهان لرزيددست كينه ام

 

زخم هق هق باز شددرسينه ام

 

اولبم راديد لرزان درسلام

 

او به بغضم خيره شددرازدحام

 

من به گوش خودصدايش مي زدم

 

سنج ويراني برايش مي زدم

 

در خزان آخرين دمهاي او

 

گريه كردم بر عزيزمهاي او

 

اي مسافرهايهايم راببين

 

زخمه لنگ صدايم راببين

 

بيتوچون تنهاشوم بادردمن

 

بي عزيزمها چه خواهم كرد من

 

بيتومن باداغ خود دق مي كنم

 

بيتو احساس شقايق مي كنم

 

قطع كن اي آسمان يك لحظه برف

 

اي عزيمها بگيريدش به حرف

 

من تورا گم كرده ام دستم بگير

 

من تلاطم كرده ام دستم بگير

 

عين بغض سرددلگيران شدم

 

ازخداحافظ نگو ويران شدم

 

مثل خنجر تلخ وخونسردي برو

 

اي خداحافظ تونامردي برو

 

 

اي خداحافظ خدا لالت كند

 

روي نعش گريه غسالت كند

 

آه چشم پرغبارم راببين

 

واي دست سوگوارم راببين

 

من پرازآه تودرآئينه ام

 

سربنه اي مهربان برسينه ام

 

من طنين گريه درگوش توام

 

من تشنجهاي آغوش توام

 

امشب اي كابوس لب پيشم بمان

 

برسربالين تشويشم بمان

 

 

(احمد عزيزي)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:0  توسط كامران بهلولي | 
یادی از اخوان 2                                                               
                                           
 
لحظه دیدار
 
لحظه دیدار نزدیک است
 
باز من دیوانه ام، مستم
 
باز می لرزد دلم، دستم
 
باز گویی در جهان دیگری هستم
 
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
 
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
 
وابرویم را نریزی، دل
 
لحظه دیدار نزدیک است
 

 
 

دریچه ها

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم 
آگاه ز هر بگو مگوی هم 
هر روز سلام و پرسش و خنده 
هر روز قرار روز اینده 
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه 
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه 
کنون دل من شکسته و خسته ست 
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست 
نهمهر فسون ، نه ماه جادو کرد 
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد 

 

 

«لحظه دیدار نزدیك است»

لحظه دیدار نزدیك است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیك است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 10:39  توسط كامران بهلولي | 

یادی از اخوان1

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی جانسوز 
 هر طرف می‌سوزد این آتش، 
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود.
من به هر سو می‌دوم گریان،
در لهیب آتش پُر دود؛
وز میان خنده‌هایم، تلخ،
و خروش گریه‌‌ام، ناشاد،
از درون خسته‌ی سوزان،
می‌کُنم فریاد! ای فریاد!
 
خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد این آتش،
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل،
بر سر و چشم  در و دیوار،
در شب رسوای بی‌ساحل.
 
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم بدشواری،
در دهان گود گلدان‌ها،
روزهای سخت بیماری.
 
از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش به‌جان ناظر.
در پناه این مُشبک‌شب.
من به هر سو می‌دوم، گریان از این بیداد.
می‌کُنم فریاد! ای فریاد! ای فریاد
 
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
و آنچه دارم منظر و ایوان.
من به دستان پُر از تاول
اینطرف را می‌کُنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
ز آن دگرسو شعله برخیزد، به‌گردش دود.
تا سحرگاهان، که می‌داند، که بودِ من شود نابود.
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده برجا مشتِ خاکستر؛
وای، آیا هیچ سر برمی کُنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.

می‌کُنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! 

 

 

 
هوا سرد است و برف آهسته بارد
 
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 
زمین را بارش مثقال، مثقال
 
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
 
 
 
سرود کلبه ی بی روزن شب
 
سرود برف و باران است امشب
 
ولی از زوزه های باد پیداست
 
که شب مهمان توفان است امشب
 
 
 
دوان بر پرده های برفها، باد
 
روان بر بالهای باد، باران
 
درون کلبه ی بی روزن شب،
 
شب توفانی سرد زمستان
 
 
 
آواز سگها
 
-«زمین سرد است و برف آلوده و تر،
 
هوا تاریک و توفان خشمناک است؛
 
کشد - مانند گرگان - باد، زوزه،
 
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟»
 
 
 
«کنار مطبخ ارباب، آنجا،
 
بر آن خاک اره های نرم خفتن
 
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
 
عزیزم گفتم و جانم شنفتن»
 
 
 
-«وز آن ته مانده های سفره خوردن»
 
-«و گر آن هم نباشد استخوانی»
 
-«چه عمر راحتی دنیای خوبی
 
چه ارباب عزیز و مهربانی !»
 
 
 
-«ولی شلاق!... این دیگر بلایی ست...»
 
-«بلی، اما تحمل کرد باید
 
درست است اینکه الحق دردناک است
 
ولی ارباب آخر رحمش آید
 
 
 
گذارد چون فروکش کرد خشمش
 
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
 
شمارد زخمهامان را و ما این-
 
محبت را غنیمت می شماریم...»
 
 
 
2
 
خروشد باد و بارد همچنان برف
 
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
 
شب توفانی سرد زمستان
 
زمستان سیاه مرگ مرکب
 
 
 
آواز گرگها
 
-«زمین سرد است و برف آلوده و تر
 
هوا تاریک و توفان خشمگین است
 
کشد - مانند سگها - باد، زوزه
 
زمین و آسمان با ما به کین است»
 
 
 
-«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
 
شب و صحرای وحشتناک و سرما
 
بلای نیستی، سرمای پر سوز
 
حکومت می کند بر دشت و بر ما»
 
 
 
-«نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 
شکاف کوهساری، سر پناهی»
 
-«نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
 
در آن آسود بی تشویش، گاهی»
 
 
 
-«دو دشمن در کمین ماست، دایم
 
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
 
برون : سرما درون : این آتش جوع
 
که بر ارکان ما افکنده پنجه»
 
 
 
-«و ...اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
 
برون جست از کمین و حمله ور گشت
 
...سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
 
نه پای رفتن و نی جای برگشت...»
 
 
 
-«بنوش ای برف ! گلگون شو، برافروز
 
که این خون، خون ما بی خانمان هاست
 
که این خون، خون گرگان گرسنه ست
 
که این خون، خون فرزندان صحراست»
 
 
 
-«درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
 
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 
ولیکن عزت آزادگی را
 
نگهبانیم، آزادیم، آزاد»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 10:29  توسط كامران بهلولي | 
بزرگ بودن

 

 

 

بزرگ بودن به طول و عرض و داشتن قد و قامت نیست بزرگ
 
بودن به داشتن قپه و نام و نشان و مدال نیست بزرگ بودن اصلا
 
ربطی به تیتر جراید ندارد ربطی به صفرهای حساب بانکی ندارد
 
بزرگ بودن یعنی آدم بودن بعضی ها آنقدر آدمند که میخواهی گوشه
 
دلت برایش تا ابد یک صندلی بگذاری و بگویی بامرام باشرف آقا
 
میگذارید دستتان را ببوسم ؟
 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 9:44  توسط كامران بهلولي | 

تا چند به هر مرده و بیمار بگریم

وقتست به خود گریم و بسیار بگریم

زبن باغ‌ گذشتند حریفان به تغافل

تا من به تماشای ‌گل و خار بگریم

بر بیکسیم رحم نکردند رفیقان

فریاد به پیش که من زار بگریم

دل آب نشد یک عرق از درد جدایی

یارب من بی شرم چه مقدار بگریم

شمع ستم ایجاد نی‌ام این‌چه معاشست

کز خواب به داغ افتم و بیدار بگریم

ای غفلت بیدرد چه هنگامهٔ‌کوریست

او در بر و من درغم دیدار بگریم

تدبیرگداز دل سنگین نتوان کرد

چون ابر چه مقدار به‌ کهسار بگریم

چون شمع به چشمم نمی از شرم و وفا نیست

تا در غم وا کردن زنار بگریم

ای محمل فرصت دم آشوب وداعست

آهسته‌ که سر در قدم یار بگریم

تاکی چو شرر سر به هوا اشک فشاندن

چون شیشه دمی چند نگونسار بگریم

بر خاک درش منفعلم بازگذارید

کز سعی چنین یک دو عرق‌وار بگریم

شاید قدحی پرکنم از اشک ندامت

می نیست درین میکده بگذار بگریم

ناسور جگر چند کشد رنج چکیدن

بر سنگ زنم شیشه و یکبار بگریم

هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل

این چاره‌ که فرمود که ناچار بگریم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 12:11  توسط كامران بهلولي | 

قالبهای جدید5

کاریکلماتور:

کاریکلماتور نامی است که احمد شاملو بر نوشته‌های پرویز شاپور گذاشت. این کلمه ابتدا در سال ۱۳۴۷ در مجله خوشه به سردبیری شاملو به کاربرده شد و حاصل پیوند «کاریکاتور» و «کلمه» است. به نظر شاملو، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی است که با کلمه بیان شده‌است. ویژگی‌های کاریکلماتور:

  • تضاد
  • ایهام
  • تخیل
  • ابتذال
  • طنز


کاریکلماتورهای پرویز شاپور

  • وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند.
  • اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می‌سازم.
  • به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
  • به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
  • قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
  • به نگاهم خوش آمدی.
  • قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
  • هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد.
  • برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.
  • گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
  • روی همرفته زن و شوهر مهربانی هستند!
  • غم، کلکسیون خنده‌ام را به سرقت برد.
  • بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!
  • گلوبولهای سفید خونم جسد میکروب را اشکریزان تا گورستان به دوش کشیدند.
  • نسیمی که به تک درخت می‌وزد سرود تنهایی سر می‌دهد.
  • شکوفه پرواز هنگام پر کشیدن شکوفان می‌شود.
  • آدم برفی تگرگ اشک می‌ریزد.
  • مرحوم درخت با کمک نجار از نردبان چوبی بالا می‌رود.
  • ستارگان در دل شب به روشنی روز می‌درخشند.
  • قطرات باران در آغوش هم آب می‌شوند.
  • باد به کمک موج به ماهی می‌وزد.

کاریکلماتورهای حسین ناژفر

  • خط فقر، الفبا ندارد.
  • قلم عقیم، باد می‌نگارد.
  • «پری»روز، زیباترین روز بود.
  • باران، زبان ِناودان را باز کرد.
  • بی کله‌ای، سرشناس شد.
  • فقیر با فروش کلیه، آبرو خرید.
  • عصر بی خبری، صبحی ندارد.
  • بزنم به تخته، میخ خوبی است.
  • تور ماهیگیر پر شد از ماهی آزاد.
  • عرق حلال می‌خورد پیراهن کارگر.
  • عامل بی‌کاری کلاه دوز، جلاد بود.
  • تنبل عاشق کارهای ستادی است.
  • فقط دزدها از «آگاهی» می‌ترسند.
  • سرشار از تهی بود دست‌های گرانی.
  • سارای این زمانه عاشق دارا می‌شود.
  • دیده بان حقوق بشر، نابینا از آب در آمد.
  • جهان خوار اول تجزیه می‌کند بعد تحلیل.
  • یکی را دیدم «ایستاده»، «خوابیده» بود.
  • عده‌ای کسر کار خود را با غیبت پر می‌کنند.
  • دوزیستان هم از توبره می‌خورند و هم از آخور.
  • دستهٔ تبر، کوفی ترین خویشاوند درخت است.
  • فواید گیاهخواری، کتاب سال شد با گرانی گوشت.
  • صیاد بال پرنده کباب کرد، بوی پرواز در آسمان پیچید.
  • فقر، «سگ دو» را به رشتهٔ ورزشی تبدیل کرد.
  • درختان «تبرستان»، همه بی سر و شاخه‌اند.
  • سشوار هم وسیلهٔ سرگرمی از آب در آمد.
  • کاشف نانو تکنولوژی دانشمندی گرسنه بود.
  • بی‌رنگ و روغن هم، می‌توان تابلو شد.
  • خوش‌مزه ترین نان، نان ِ بازو است.
  • گرانی، بار مردم را سبک می‌کند.
  • صحنهٔ جرم بوی عزراییل می‌دهد.
  • هیزم شکن دکان درخت را تخته کرد.
  • از سراب آموختم نوشیدن عطش را.
  • ساز بادی هم به هر بادی نمی‌رقصد.
  • پستهٔ خندان به ریش فقرا می‌خندد.
  • گیوتین، سرخورترین تیغ آرایشگری است.
  • «آپارتاید»ی با «سیاه» زخم جان سپرد.
  • انگشت حسرت، قاتل مینای دندانم بود.
  • برای چریدن باید رسم گوسفند پیشه کرد.
  • درخت بهار حامله و پاییز پا به ماه می‌شود.
  • مایه دارترین آدم هم «پابرهنه» به دنیا می‌آید.
  • آدم‌های ستاد تخریب، تخصص نوسازی ندارند.
  • «حق با مشتری است»، شعار کاندیدای کاسب است.
  • هیچ ظالمی خط میان گندم را به رسمیت نمی‌شناسد.
  • دلاک، پاک ترین نان را از چرک ترین تن بدست می‌آورد.
  • ای کاش فاصلهٔ بین «زرادخانه» و «ضرابخانه» را صلح پر کند.
  • سرطان پایان زندگی نیست، آغاز زندگی پزشک و دارو ساز است.
  • اغنیا به آب درمانی و فقرا به نان درمانی نیازمند هستند.
  • زاینده رود جای خالی ماهی را با خشک سالی پر کرد.
  • آی سی یو، تختی برای اقتصاد در حال احتضار ندارد.
  • چاقوکش حرفه‌ای، متخصص خطاطی چهره است.
  • دارا عاشق دوغ سارا و سارا عاشق پول دارا بود.
  • گندم زنگ زد، کشاورز پای درد دلش گریست.
  • بی انصاف، نام دکانش را «عدالت» گذاشت.
  • همیشه «زبان» را به «جبر» ترجیح داده‌ام.
  • شادترین پلی که دیدم، پل سیدخندان بود.
  • کفش فقیر با لبخند، اشک او را در آورد.
  • سن تکلیف، آغاز بلاتکلیفی نوجوان است.
  • بنزین هم «جایگاه» دارد، وای بر فقیر.
  • آدم خود جوش نیازی به دیگ ندارد.
  • سایه ات، نگاهم را آفتابی کرد.
  • رودخانه هم اهل طغیان است.
  • نام عرب فقیر ، عبدالغنی بود.
  • چکیدن، تولدِ باران است.
  • فرش فقیر، خواب ندارد.

کاریکلماتورهای حسین مقدسی نیا

  • به نام پیوند دهنده قلب ها و عروق!
  • هروقت آب از سرم می‌گذرد زیرآبی می‌روم!
  • کلاغ می‌خواست پرواز هواپیمارا یاد بگیرد دچار نقص فنی شد!
  • برای آنکه خواب از سرم نپرد داخل قفس می‌خوابم!
  • خروس به جرم تاسیس مرغداری روانه زندان شد!
  • اگرپدر برایم چاقو بکشد بازهم نمره نقاشیم بیست می‌شود!
  • آنقدر احتیاط می‌کرد جایی نخوابد که آب زیرش برود عاقبت آبرویش رفت!
  • خلبان چترش را باز کرد وزیر باران قدم زد!
  • عاشق دل شکسته محتاج یک جمله دلچسب است!
  • کشتی‌گیر حریفش را روی پل برد و او را داخل رودخانه انداخت!
  • درخت دلشکسته به پشت هیزم شکن تکیه می‌دهد!
  • برج مراقبت به پرنده زخمی برای نشسن روی باند اجازه فرود داد!
  • گلی را که یحیی گل محمدی در دروازه حریف کاشت بوی «گل محمدی»داشت!
  • دریا پس از خوردن قرص ماه خودش را بالا آورد!
  • آدم دل خور هیچگاه دل نمی‌دهد تا قلوه بگیرد!
  • هروقت دلش می‌شکست غذای دلچسب می‌خورد!
  • وقتی که عینک نمی‌زد«سه تار»را تار می‌دید!
  • موجود تک سلولی تا آخر عمر در سلول انفرادی زندانی است!
  • برماست که از ماست کره بگیریم نه از آب!
  • با تار و پود زندگی خیال می‌بافم!
  • سگ هار بر اثر گاز گرفتگی خفه شد!
  • دروازه بانی که گل خورده بود بر اثر مسمومیت روانه بیمارستان شد!
  • جوجه اردک زشت منقارش را عمل کرد تا شبیه قو شود!
  • شکارچی تا چشمش به شیر افتاد بی درنگ آنرا سرکشید!
  • یک گاز از ساندویچش به من داد و یک گاز به ماشینش!
  • وقتی از کار بیکار شدم کودک درونم را به شیر خوارگاه سپردم!
  • هنگام افطار ثروتمند سفره رنگین و فقیر سفره دلش را پهن کرد!
  • در کله پزی مغز مرا خورد ومن زبان او را،او گرسنه ماند ولی من سیر شدم!
  • شهردار زنجان پس از باز نشستگی شهردار زن جان شد!
  • حسن یوسف را که دید،چاقو دسته ی خودش را برید!

مهدی فرج الهی

  • نانوا هم جوش شیرین می‌زند، بیچاره فرهاد
  • بهار با کاپشن می‌آید و با عرقگیر رکابی می‌رود.
  • درزمستان درختان به هم محرم می‌شوند.
  • نانوا هم جوش شیرین می‌زند، بیچاره فرهاد.
  • قرص ماه در داروخانه پشت دخل نشسته بود.
  • به دلم آمد که می‌آیی آمدی و دلم رفت.
  • آفتاب و باران زندگی را تر و خشک می‌کنند.
  • هوای آلوده عینک دودی را به مرخصی می‌فرستد.
  • آتش از درخت بالا رفته بود و آتش‌نشان سعی می‌کرد اورا متقاعد کند پایین بیاید.
  • گاوها در صف کشتارگاه همدیگر را هل می‌دهند.
  • وصیت کردم در مجلس ختمم از گاز اشک آور استفاده کنند.
  • دست از سرم برداری دست به دست می‌شوم.
  • با آسودگی خاطر از روی پل عابر پیاده برای حواس پرت راننده دست تکان می‌دهم.
  • از روی پل عابر پیاده عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم.
  • عزرائیل زودتر از بقیه خودش را به صحنه تصادف می‌رساند.
  • دست دست کنی دست به دست می‌شوم.
  • نمی دانم چرا هرچقدر به قربانت می‌روم نمی‌رسم.
  • از تلفن عمومی برای گفتن حرفهای خصوصی استفاده می‌کنم.
  • وقتی دو دل شدم؛ زن دومم را اختیار کردم.
  • مهرش به دلم افتاد؛ اما مهریه اش آنرا از دلم درآورد.
  • از مهریه بالا برای انداختن انواع بعضی از ترشی جات استفاده می‌شود.
  • اگر عشق نبود مخابرات تا به حال ورشکست شده بود.
  • آنقدر نصیحت آویزه گوشم کردم که گوشهایم سنگین شده است.
  • آدم بدقول اسکناس بدون گوشه است.
  • شنیدن حرف مفت خیلی وقتها گران تمام می‌شود.
  • لباس عافیت به تنم گریه می‌کند.
  • از وقتی شنیدم سایه‌ام را باتیر می‌زنند، شبها بیرون می‌آیم.
  • صندلی محافظه کار است.
  • طناب دار همه تقصیرها را به گردن صندلی می‌اندازد.
  • دزد پر توقع انتظار دارد سگ برایش قلاب بگیرد.
  • فوتبالیست داستان روی قلم نویسنده فول کرد.
  • در مستراح عمومی همه پا جای پای هم می‌گذارند.
  • اندیشه در سکوت روزگار سپری می‌کند.
  • اگر پول چرک کف دست باشد، مخارج سنگین زندگی حکم صابون آنتی باکتریال را دارد.
  • شگفتا دهانم بوی شیر می‌دهد کله‌ام بوی قرمه سبزی.
  • با ارئه فیش حقوقی ام عزرائیل را متقاعد کردم جانم را بگیرد.
  • عاقبت در بالماسکه زندگی ، رخ در نقاب خاک می‌کشیم.
  • با جان کندن عزرائیل را ملاقات کردم.
  • برای سفر آخرت بدنبال همسفر می‌گردم.
  • تابستان در ختان را برای آمدن پاییز خوب می‌پزد.
  • به لطف دسته کلاغها درخت عریان میوه داده است.
  • بهار را در گلدان پس انداز می‌کنم.
  • با یک گل می‌توان دل بهار را بدست آورد.
  • آفتاب و باران زندگی را تر و خشک می‌کنند.
  • سراب با آفتاب رفع تشنگی می‌کند.
  • کوهنورد امیدوار از سقوط بالا می‌رود.
  • لباسهایم روی چوب لباسی رفع خستگی می‌کنند.
  • سقوط از ارتفاع جان می‌گیرد و ارتفاع در سقوط جان می‌دهد.
  • زبان مادری گوسفند دوحرف دارد ؛ ب و ع

عباس گلکار

  • سپیده، شب‌رنگ باخته است.
  • ستاره، حیران ظلمات است.
  • ماه، نگران زمین است.
  • ستاره، محو تماشای طلوع می‌شود.
  • باران در پیشگاه بهاران به خاک می‌افتد.
  • ناودان‌ها در مرگ باران سکوت می‌کنند.
  • ای کاش اردیبهشت از زیر باران یک ریز نگاه می‌گذشت!

سهراب گل هاشم

  • شاید حکیم نظامی پزشک ارتش بوده است.
  • چون وقتمون خیلی کم بود، همه چیز بین ما زود تمام شد.
  • وقتی از کارخانه باز نشسته شد در کار خانه با همسرش شریک شد.
  • وقتی آبله مرغان گرفتم بیش از همه از خروس‌ها وحشت داشتم.
  • بعضی‌ها مشغول ساخت و ساز هستند و بعضی‌ها مشغول ساخت و پاخت.
  • فقط حرف‌های استاد ریاضی حرف حساب بود.
  • مثل زودپز باش، درحالی که می‌جوشی به آرامی هم سوت بزن.
  • شیرین ترین بازی‌ها نامزد بازی است، به شرطی که به ازدواج منتهی نشود!
  • گل شیپوری نوازنده بزرگ ارکستر بزرگ باغ است.
  • در کشورهای عقب مانده به قلم‌های بی جوهر آزادی داده می‌شود.
  • قبض آب را که دید برق از سرش پرید.
  • کشاورز عصبانی، بادمجان را زیر چشم می‌کارد.
  • عشق‌های آبکی، در تابستان زود تبخیر می‌شود.
  • فردا اولین روز از بقیه عمر شماست.
  • بابت بدهی اش، تصمیم گرفت آینده اش را پیش فروش کند.
  • آنچه هستید، شما را بهتر معرفی می‌کند تا آنچه می‌گویید.
  • زندگی بدون عشق، مثل پیژامه بدون کش است.
  • آرایشگر مدعی شد که از او سرشناس تر کسی نیست.
  • بعضی از کشورها وسایل ارتباط جمعی دارند و بعضی‌ها وسایل اغفال جمعی.
  • در جدال اعداد، این صفرها هستند که بی طرفند!
  • طناب دار و صندلی به یک اندازه مقصرند.
  • در زندگی بعضی‌ها هم نفس هستند و بعضی‌ها هم قفس.
  • روان‌شناس‌ها و وکیلان زبان گرانی دارند.
  • خود گوی و خود خند ای هنرمند، این است طنز هدفمند!
  • بعضی‌ها محو قدرتند و بعضی‌ها در پی حذف آن.
  • قند خون مزه تلخی به زندگی می‌دهد.
  • از تجمع نجواها، فریاد متولد می‌شود.
  • به خاطر پایمال کردن حقوق دیگران، کفش‌هایش را محاکمه کردند.
  • مشکلات قابل حل زندگی را طلاق منحل می‌کند.
  • با هنرها در مجلس هستند و بی هنرها در دفتر طنز بچه مشد.
  • آنهایی که زبانشان دراز است، شخصیتی کوتاه دارند.
  • بجز آدم پای دار، همه بیدارند.
  • گاهی نگاهم در خیابان چشمانش راهپیمایی می‌کند.
  • بیهوده متاز، مقصد همه خاک است.
  • بعضی‌ها اهل دلند و بعضی‌ها تندیسی از خاک و گل.
  • هر آدم خوب گذشته‌ای دارد و هر آدم گناهکار آینده‌ای.
  • فریاد کشیدنی است اما کمتر وزن می‌شود.
  • بعضی‌ها به عرض زندگی فکر می‌کنند و بعضی‌ها به طول آن.
  • سر شناس تر از آرایشگرها کسی را نمی‌شناسم.
  • همیشه درست می‌گویم اما نمی دانم چرا حق با دیگران است.
  • باطری خورشید شبها زیر شارژر ماه است.
  • بچه‌های فقیر فقط در زنگ انشاء به کنار دریا می‌روند.
  • هر داغی، سرد می‌شود اما هیچ پخته‌ای خام نخواهد شد.

عباس گلکار نقل از کتاب ماه نگران زمین است

  • طنز، روی مردم را باز می‌کند.
  • درختان را می‌برند تا سیل به آنها اصابت نکند.
  • آدم پرخور، صاحب سخن را تسلیم کرد.
  • تملق، گندستایی می‌کند، انتقاد، گندزدایی.
  • دوستی خر و خرسوار، ناشی از بیتمیزی خر است.
  • اگر مرگ نبود، جادهٔ عمر به شکل دایره بود.
  • نویسنده‌ای که نوشته اش را خواننده نمی‌فهمد، اگر ننویسد، زودتر به مقصد می‌رسد.
  • مرگ، شایعهٔ عمر جاودانه را تکذیب کرد.
  • توفان، درخت خشکیده را آسانتر می‌اندازد.
  • دستی که درختان جنگل را می‌برد، ستونِ پنجم سیل است.
  • پدر سالار، کودکِ بی کودکی است.
  • در جنگ، بیش از کودکان، کودکی کشته می‌شود.
  • گوش پاییز، سنگینتر از آن است که صدای پای بهار را بشنود.
  • عدد ۴ به نقطهٔ نامعلومی چشم دوخته است.
  • عدد ۸، هفتی است که بالانس زده.
  • خدا، پرواز را آفرید، انسان قفس را.
  • توهین و تملق در قاموسِ آینه نیست.
  • سکوت، هیچ سخنی را سانسور نمی‌کند.
  • قفس، خانهٔ امن پرندهٔ بی پرواز است.
  • زمان، معطل ساعت تنبل نمی‌ماند.
  • پرندهای که با قفساش کنار آمده، احساس آزادی می‌کند.
  • جادهٔ متروک و مسافرِ منزوی، همدیگر را پیدا می‌کنند.
  • ماهی ساده لوح، روی آب می‌آید تا از توجه گربه، تشکر کند.
  • ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی!
  • آبشار، رودخانهٔ عمودی است.
  • کابوس خشکسالی، صدای پای آب است.
  • راه راستی از تونل وحشت واقعی می‌گذرد.
  • قبرستان، جامعهٔ بی طبقهٔ همیشهٔ تاریخ است.
  • مرگ، همه را لخت می‌کند.
  • سیل و مرداب، افراط و تفریط جریان آبند.
  • سگ گله، چنان هار شد؛ که گله به گرگ پناه برد.
  • تزویر نگذاشته که کارخانهٔ طنز از بابت مواد اولیه در مضیقه باشد.
  • پرواز شکسته، خودش را به قفس معرفی کرد.
  • تبخیر تدریجی کودکی را، بزرگ شدن می‌نامیم.
  • آینه به تو می‌بالد.
  • سکوتِ جادهٔ متروک، جاودانه نیست.
  • نه لاستیک ترکید، نه راننده خواب بود، جاده، جاخالی داد.

سامان فیروزی

  • آقایان معتقدند آدم باید مرد باشد و خانم‌ها معتقدند مرد باید آدم باشد!
  • سیارات منظومه شمسی به جمله “همیشه حق با مشتری است” اعتراض دارند!
  • عشق مرا به دیوانه خانه کشاند چون معشوقه‌ام پرستار تیمارستان بود.
  • بعضی‌ها دستشان رو می‌شود اما رویشان کم نمی‌شود.
  • غزل قصیده‌ای است که عاشق شده باشد.
  • معتادان به وسوسه شان جامه «عمل» می‌پوشانند
  • جیغ بنفش، حاصل ترکیب جیغ طرفداران تیم‌های آبی و قرمز در ورزشگاه است.
  • پس از گذاشتن عینک، از عشق با نگاه اول پشیمان شد.
  • نوشته‌های سنگ قبر هر انسان هنگام تولدش نوشته می‌شوند.
  • پستچی تنبل، نامه‌ها را به اولین صندوق پست سر راه می‌اندازد.
  • دنیا پرستی همیشه بد نیست، مخصوصا وقتی تو دنیای من باشی.
  • جاذبهٔ معشوق بدتر از جاذبهٔ زمین انسان را بر زمین می‌کوبد.
  • آدم‌های سربه زیر کمتر جواب سربالا می‌دهند.
  • برای اینکه کفش‌هایش را برق بیاندازد، بندهای آن را در پریز فرو می‌کرد.
  • شیرینی بعضی خاطرات مانند شیرینی لیمو شیرین با گذر زمان به تلخی می‌زند.
  • آدم شیرین زبان برای خوردن چای به قند نیاز ندارد
  • قبرستان کلی کشته-مرده دارد
  • بعضی هواپیماها به جای "آن ور دنیا" آدم را به "آن دنیا" می‌برند.
  • به نظر دانشمندان نژاد پرست، دوغ تنها به خاطر رنگش از نوشابه سیاه بهتر است.
  • تجلی عشق آسمانی را در مهماندار هواپیما دید.
  • مرگ سایه در آغوش نور اتفاق می‌افتد.
  • روزنامه‌های وابسته به محافل قدرت زورنامه هستند.
  • می‌خواست حرف‌های گنده تر از دهانش بزند واژه‌ها در گلویش گیر کردند
  • حیوانات آزادیخواه محل اختفای شیر را به شکارچی لو دادند.
  • چون صورتش مثل ماه بود فقط فضانوردان عاشقش می‌شدند.
  • مهم ترین هوادارانش ریه‌هایش بودند.
  • پس از دادن صدقه، بلای هفتاد و یکم بر سرش نازل شد!
  • من میگم بره، تو میگی نره!
  • برادرم نگاهت را، خواهرم چگرت را!
  • نمی‌دانم دشمنان مسئول بدبختی ما هستند یا مسئولان دشمن خوشبختی ما!
  • با معشوقه اش صحبت می‌کرد، تلفنش عشقال(!) بود
  • در جلسه کنکور، همه گزینه‌ها روی میز است

فاطمه شتابی وش

  • اسباب بازی‌های کودکان مدرن شدند ولی دنیای خیال کودکان پوسید !!
  • مادری که لالایی بلد نباشد، ترانه‌ای از زبان کودکش نخواهد شنید.
  • نوزاد به دنیا نیامده، چک پول نقد نشدهٔ حساب ازدواج است.
  • انتهای جادهٔ زندگی خانه ایست که مرگش نامند.
  • گاو، جویده ترین کلمات را بر زبان می‌آورد: ما!
  • گاهی آنقدر در دسترس هستم، که باید از من دور شد.

جمال ناصری

  • برای عیادت از خیاط باشی کمپوت دکمه و پارچه گلی بردم!
  • پرسپولیسی‌ها تو تقویم بیشترین طرفدار را دارند.
  • تبعیدی ام ناآرامم سیزده ساله دانش آموزم زیرا زادهٔ سیزده آبانم!
  • طلادوستان در هنر تذهیب می‌کنند
  • آدم احمق تنها ورودی اش Mouseاست.
  • بداقبال از بازار شانس خرید. !
  • کیش یک آدم کش، تروریست بودن است.
  • کوه‌های بینالود از مشهد دودآلود دیده می‌شوند.

مهرداد حبیبیانی زند نقل از کتاب گاهی به نگاهم سر بزن

  • گاهی به نگاهم سربزن.(نام کتاب)
  • وقتی به توفکر می‌کنم، اندیشه‌ام ته می‌گیرد.
  • تولدم در مرگم تمنای نجات دارد.
  • زندگی در مرگ ته‌نشین می‌شود.
  • وقتی به جنگ می‌اندیشم، وضعیت اندیشه‌ام قرمز می‌شود.
  • زندگی سقوط انسان از کودکی به پیری است.
  • صداقت تنها موجودی قلبم است.
  • وقتی نماز می‌خوانم ایمانم قد می‌کشد.
  • از مرز نگاهت پا را فراتر نمی‌گذارم.
  • به زیر باران لحظه‌ها عمرم شور می‌رود.
  • وجودت آبروی علاقه من است.
  • با تو در سرزمین مهربانی برای خود برو و بیایی دارم.
  • واژه معتاددر کتاب دائرةالمعارف هم تحت پیگرد است.
  • برای نگاهت هستی ام را لاجرعه سر می‌کشم.
  • وقتی نیستی هستی ام به خطرمی افتد.


کاریکلماتور از زبان کاریکلماتور



 

کاریکلماتور، بهلول عصر جدید است.

 

کاریکلماتور، حقیقت تلخ را کمی شیرین می کند.

 

کاریکلماتور معدن معنی است.

 

کاریکلماتور دم دست است ولی فکر را به دوردست می برد.

 

کاریکلماتور گاهی طنز است گاهی نطنز.


کاریکلماتور کوتاه


قد بلند بود ولی برای عشق کوتاه آمد.

 

عقربه ساعت که تند می رود عمر کوتاه می شود.

 

کاریکلماتور که دراز شد حوصله کوتاه می شود.

 

خبر کوتاه زلزله که آمد سجاده ها دراز شد.

 

کوتاه قد بود دستش به خط فقر نمی رسید.

 



کاریکلماتور سنگین

 

زیر بار سنگین زندگی له شد.

 

بار زندگی روی دوشش سنگینی می کرد به دیگری داد.

 

سنگینی خواب، پلکهایش را پایین می کشید.

 

کاریکلماتور ملغمه ای از طنز و جدی است که بسته به موقعیت، یک کفه سنگین تر خواهد بود.

 

گوشش سنگین بود نمی توانست خوب بایستد.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 11:15  توسط كامران بهلولي | 
قالبهای جدید4

پریسکه:

پریسکه یک قالب جدید شعر ایرانی است که براساس فرهنگ اسلامی


ایرانی وبارویکرد مقابله باورود عرفانهای نوظهور وعرفانهای شرقی
ایجادگردیده است .

پریسکه متشکل از 2 یا 3 یا 4 فصل (مصراع) بوده و شاعر می تواند
درصورتی که تمامی ویژگیهای شعر پریسکه را رعایت نماید دریک فصل هم شعربگوید.

پریسکه می تواند سپید ونیمایی یاموزون ومقفی باشد به شرط آن که تساوی
عروضی درفصل ها اعمال نشود .

شعر پریسکه درمورخه 91/8/8 به شماره ثبت ۵۸۷۱ توسط وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ثبت گردید.


سمیه رادمرد

گره بر گره ی سربندت می زنم
دلم
آن چه در سر توست
می خواهد




شاهرگم...

قيد تو است

بزنم

ميميرم !




تا دوباره برگردي

 شيريني لبخندت

 به كام تلخم خواهد نشست ... !




هي فلاني ...

راهت را بگير و برو

در حوالي ما توقف

ممنوع است !




مادرم شاعر نيست

اما چشمانش غزل حافظ است و

حرفهايش گلستان سعدي


نیلوفری که روی مرداب را پوشانده است

انتقام تمام گلهای لگد شده را می گیرد




+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 11:4  توسط كامران بهلولي | 


قالبهای جدید 3



سه گانی:

                                            علیرضا فولادی

                                                     (۱)

چه کودکانه جار زدیم عشق را

غافل

که به کمین نشسته اند دزدان دل

 

(۲)

زخمهایم را بستی

اما خود بسان تیری

در قلبم نشستی

 

(۳)

دور شدن کافی نیست،

از تو باید دل کند،

یک نفر برای من کلنگ بیاورد!

...............................................................................

و

 دکترمریم ملک دار:

(۱)

تو پیامبر آشتی و صلحی

برای من

که عمری را با خویش جنگیده ام

 

(۲)

برای پروانه شدن

پیله ی دستان تو کافی ست

دورم محکم تر بتاب...!

 

(۳)

هرچه آدم می گذارم

-در کفه ی دیگر-

باز تو سنگین تری!

................................................................................

و

محمود صادقی:

(۱)

در چشم من

به مرده ی روی آب می مانی

نیلوفر !

 

(۲)

با سیب لبهای تو

هرقدر هم که آدم باشم

"حوایی" می شوم.

 

(۳)

گذشت

بچگی ام با هفت سنگ

جوانی ام با یک سنگ...

...............................................................................

و

زیتا رضایی:

(۱)

عجب خطرناک است کوچه باغ عشق

اگر نرساندمان به باغی

و برساندمان به کوره راهی

 

(۲)

بهار نباشد

هیچ فصلی زیبا نیست

حتی پاییز !

 

(۳)

مچاله می شوم در سایه ام

و می شمارم شمع های کیک تولدم را

چه قدر به مرگ نزدیکتر شده ام!

...............................................................................

و

سمیه رضایی اصل:

(۱)

می روی از خوابهای طلایی ام

و من هنوز در خوابهام

عنکبوت می بینم!

 

(۲)

و تو در میان پیرهنم

به زنی فکر می کنی

که سالهاست مرده است...

 

(۳)

لبهایت

شام سنگینی بود

هر دو گیج شدیم...

...............................................................................

و

رها کبیری سامانی:

(۱)

دستهایت را

فرصتی برای همراهی نیست،

دلت را روانه کن!

 

(۲)

بالهایم را گشوده ام،

تو منتظر نباشی،

پرواز معنایی ندارد...

 

(۳)

عشق به بیراهه نمی رود،

با من بگو چرا

خانه ات زمهریر است؟

...............................................................................

و

الهه تاجیکزاده آریایی:

(۱)

سالهاست همین راه را می روم

بی تو... اما در آرزوی تو

آه! این غرور لعنتی...!

 

(۲)

آیا هنوز فرهاد و شیرین

عاشقانی هستند منظومه نشین؟

یا... زندانیانی در اوین؟!*

 

(۳)

بازهم بهار

با یاس سردوشی زده

روی شانه های دیوار...!


-
عماد بهاری:

آن ساعتی که برگۀ آدم سیاه شد . .     

 

شیطان به خنده گفت : مرحبا !!

 

زمین افتتاح شد !!

=======

2)

نفرین به این قطار

 

به این ریلِ لعنتی . .

 

جاه و جلال گرفته در این دشت غربتی !!

=======

3)

آری دوباره فصلِ کوچ،در انبوهِ کرکس است

 

بشنو مرا شکارچی :

 

پرستو کُشی بس است !!

=======

4)

راحت تر از تصوّرمان دک شدیم ما ..

 

در دستهایِ حریصِ خیمه شب بازان

 

از ابتدا فقط عروسک شدیم ما !!

=======

5)

در اولویّتِ نانند

 

اینجا عزیزها ..!

 

مانده هزار سِرّ مگو زیرِ میزها !!

=======

6)

حتی رسیده اند عقب ماندگان به روز ..

 

آه ..

 

ما جامۀ سیاه جامگان را اتو می کشیم هنوز !!

=======

7)

وا رفته وصلۀ دل های دهکده ..!

 

در بغچه داری اگر،

 

نخ و سوزن به من بده!!

=======

8)

! باز دنیا از نو

 

زندگانی یعنی :

 

کشفِ یک خاطره در حجمِ نگاه من وتو ..

=======

9)

(به مناسبت میلاد امام هشتم تقدیم به همۀ دوستدارانش)



بیمار بوده ایم و در پیِ دارو نگشته ایم ..

 

تو ضامنِ تمام غزالانِ خسته ای

 

امّا هنوز در آستان تو آهو نگشته ایم !



   نادر عبدلوند:

             1

   در ریاضی ضعیف هستم من

بچه ها هم هنوز می پرسند

سه هزار میلیارد یعنی چند؟!

                    ۲

بگذار تا نگفته بمانند  حرفها

وقتی که بذر عشق خودش رشد می کند

مانند یک جوانه که در زیر برفها...

                  ۳

یک شب بیا تا روی قلبم با حضور تو

با چشمهای عاشق و خیسم

اسم تو را با خط نستعلیق بنویسم

                   ۴

تا دوستی وعشق وصفا هست چرا قهر؟

دل یکدله کن دوست

تاقهر کند تا ابد از خانه  ماقهر

                ۵

ویک سه گانی سپید

 

روزگار عجیبی است

من به تو معتادم

تو مرا ترک می کنی

=======

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:51  توسط كامران بهلولي | 

قالبهای جدید2

 
 سه‌گانی[1]
سه‌گانی، شعری است با فرم بیرونی - کلی «کوتاه» و «سه‌لَختی»[2] و فرم درونی - کلی «بسته» و «کوبشی»‌‌.
از میان ویژگیهای بنیادین سه‌گانی، دو ویژگی «کوتاه» بودن و «سه‌لَختی» بودن، به‌ترتیب، کمّیت هندسی و عددی سه‌گانی را می‌سازند و با یکدیگر، بنیاد «فرم مکانیک» آن را تشکیل می‌دهند؛ همچنین دو ویژگی «بسته» بودن و «کوبشی» بودن، به‌ترتیب، کیفیت هارمونیک[3] و ریتمیک[4] سه‌گانی را می‌سازند و با هم، بنیاد «فرم ارگانیک» آن را تشکیل می‌دهند. در یک سه‌گانی، وجود همه‌ی این چهار ویژگی به طور همزمان، ضرورت دارد و این بدان معناست که تنها وجود ویژگی «سه‌لَختی» بودن، سه‎گانی پدید نمی‌آورد. اینک توضیح این ویژگیها:

1. کوتاه
از گذشته‌های دور و نزدیک، شعر کوتاه در زبان فارسی، به صورت تک‌بیت،[5] دوبیتی، رباعی، شعر نیمایی و شعر سپید، رایج بوده است و ریشه‌های فرهنگی‌اش با بررسی حکمتهای بزرگمهر و امثال‌وحکم فارسی و همچنین ریشه‌های ‌ادبی‌اش با مطالعه‌ی خسروانی و فهلویات و مانند آنها جای واکاوی دارد. بر این ریشه‌ها بیفزایید اثرگذاری قرآن و حدیث و فرهنگ و ادب دوره‌ی اسلامی را در این باره. امروزه که عوامل فکری و اجتماعی، به‌ویژه کمینه‌گرایی[6] و کم‌‌شکیبایی عام و خاص، شعر کوتاه را بر کرسی کاربرد روزافزون نشانیده است، سه‌گانی می‌کوشد خلأ شعر فارسی را از جهت نیاز جامعه‌ی ادبی به شعر کوتاه «ایرانی» و «روزآمد» و «تعریف‌شده»، پر کند. پدید آمدن سه‌گانی در این شرایط نشان از آن دارد که نظام شعر فارسی، همچنان زنده و توانمند و پویاست. ناگفته نماند که مسئله‌ی ایرانی بودن یا ایرانی نبودن در اینجا به همخوانی یا ناهمخوانی هنجارهای شعری با ساختار ذهن و زبان ما ایرانیان بازمی‌گردد و از این چشم‌انداز، هر هنجاری که با این ساختار دمخور نباشد، مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد، چنان که هنوز هایکو، مورد قبول عامه‌ی جماعت شعرخوان ما نیست و وجود آن مانند این است که بخواهیم کباب کوبیده را به جای گوشت، با نیلوفرهای آبی بپزیم.

2. سه‌لَختی
شعر کوتاه، از جهت فرم بیرونی - کلی، محدود است و بنا بر ظرفیت ذهن آدمی در یک بخش‌بندی، ظاهرا نمی‌تواند پنج لَخت، بیشتر داشته باشد؛ خواه موزون، که در این صورت، لَخت، یعنی مصراع، و خواه غیرموزون، که در این صورت، لَخت، یعنی سطر. اینجاست که شعرهای کوتاه کلاسیک فارسی، تا کنون یا دولَختی (تک‌بیت) بوده‌اند یا چهارلَختی (دوبیتی و رباعی) و امروزه نیز شعرهای کوتاه نیمایی و سپید فارسی، اکثرا یک‌لَختی تا پنج‌لَختی‌اند و نمونه‌های فراتر از پنج‌لَختی آنها چندان نیست. این نکته را گفتیم تا بگوییم، به باور ما حدومرز شعر کوتاه فارسی، از جهت فرم بیرونی - کلی، یک‌لَختی تا پنج‌لَختی است و بنابراین، سه‌گانی به عنوان یک گونه‌ شعر سه‌لَختی، نقطه‌ی تعادل این نوع شعر را پیش روی ما می‌گذارد.
گفتنی است که کسانی کوشیدند تأکید ما را بر این  نکات، به بستن دست و بال شاعر نسبت دهند و پس از مدتی سرانجام به این واقعیت رسیدند که شعر کوتاه باید حدومرز داشته باشد و از این منظر، تعداد لَختها و یک‌نَفَس خوانده شدن و تک‌هسته‌ای بودن این نوع شعر را مورد بحث قرار دادند و هرگز اقرار نکردند که ما چند سال است متذکّر همین دیدگاه بوده‌ایم و گفته‌ایم از یک تا پنج لَخت، حدومرز پذیرفتنی فرم بیرونی - کلی آن است و حدومرز فرم درونی - کلی آن هم در هر کدام از شعرهای کوتاه یک‌لَختی تا پنج‌لَختی و در هر یک از شاخه‌های کلاسیک و نیمایی و سپید، امکان تشخص دارد و حتی وجود زیرشاخه‌های مختلفی را برمی‌تابد؛ چنان که شعر کوتاه کلاسیک فارسی چهارلَختی، هم دوبیتی را به عنوان یک گونه در بر می‌گیرد و هم رباعی را به عنوان گونه‌‌ای دیگر و هم دیگر موارد را که هنوز نامی نیافته‌اند یا پدید نیامده‌اند.  حال که بحث شعر کوتاه پیش آمد، جا دارد بیفزاییم که این نوع شعر، با سه مشخصه، شناخته می‌شود: 

الف) از جهت فرم بیرونی، امکانات محدودی دارد، چنان که دوبیتی و رباعی، یک وزن با چهار مصراع و یکی - دو طرح قافیه را بیشتر برنمی‌تابند و لازم است این امکانات، برای هر قالب شعر کوتاه، کاملاً مشخص باشد تا شاعر با خیال راحت به هنرنمایی در آن قالب بیندیشد؛ همان‌طور که برای سه‌گانی کاملاً مشخص است. به احتمال زیاد حداکثر ظرفیت این مورد، پنج مصراع یا پنج سطر با چینش معمولی بیشتر نباشد.

ب) از جهت فرم درونی، پیوسته است و به عبارتی دارای یک شگرد بنیادی بیش نیست و به عبارت دیگر، تک‌هسته‌ای است. افزون بر این، امکان دارد هر قالب، چیز اضافه‌ای در چنته‌ی فرم درونی‌اش داشته باشد.

ج) درکل، علی‌رغم کوتاهی، استقلال یک شعر تمام‌شده و قانع‌کننده را داراست.

باری، عدد سه، یک عدد کهن‌الگویی است. برای اثبات این فرضیه لازم نیست از اهرام ثلاثه و تثلیث مسیحی و سه بار سلام دادن در نماز و سه باور بنیادین پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک در آیین زردشت و سه‌تکه بودن ساختار گاثاهای اوستا و مَثَل «تا سه نشه، بازی نشه» و مَثَل «یکی غمه، دوتا کمه، سه‌تا خاطرجَمعه» و این قبیل چیزها که شمارشان فراوان است، سخن بگوییم تا پیشینه‌های اسطوره‌ای و تاریخی و دینی و فرهنگی آن را نشان دهیم، چون وجود سربسته‌ی خسروانی‌ در ایران باستان که سه‌خشتیهای کرمانجی بازمانده‌ی آن است و همچنین وجود هایکو در شعر ژاپنی و همینطور وجود نمونه‌های مشابه، در بیشتر ادبیاتها و خرده‌ادبیاتها کافی است تا این نکته را دریابیم و نوخسروانیهای انگشت‌شمار مهدی اخوان ثالث (م.امید) هم بر همین پایه پدید آمده‌اند.

3. بسته
فرم درونی - کلی بسته را در مقابل فرم درونی - کلی باز به کار برده‌ایم. برای نمونه، بیت:
مانند ماه در آب
تابیدنت چه زیباست
فرم درونی- کلی باز دارد و به این صورت قابل ادامه است:
دریا به رنگ چشمت
چشمت به رنگ دریاست
بر بوم گیسوانت
تصویر موج پیداست...
اما همان بیت، با افزودن یک مصراع، می‌تواند فرم درونی - کلی بسته به خود بگیرد:
مانند ماه در آب
تابیدنت چه زیباست!
زیبا همیشه تنهاست.
همه‌ی گونه‌های شعری، اعم از کوتاه و میانه و بلند، قاعدتا باید متناسب با شرایطشان دارای فرم درونی ‌- کلی بسته باشند، چنان که وجود این ویژگی به طور محسوسی در تک‌بیت زیر یافتنی است:
خدایا! مرا فارغ‌البال کن!
و بنشین و...پرواز را...! حال کن!
و بی‌توجهی به این قاعده، شعرهای ناقص پدید می‌آورد. این در حالی است که شعرهای کوتاه امروزی، به‌ویژه در شاخه‌های نیمایی و سپید، اکثرا فرم درونی - کلی باز دارند، چنان که گویی هر کدام  یک برش از شعری بلند است. شعر سه‌لَختی زیر، همین ایراد را داشت و بدین دلیل، جزو سه‌گانیهای این دفتر قرار نگرفت:
مَشک بر خاک و خیمه‌ها بر باد؛
آب از شرم، آب شد آن روز،
آتش از غم، کباب شد آن روز.
فرم درونی - کلی باز را حتی در بسیاری از دوبیتیها و رباعیهای امروزی می‌توان دید و سه‌گانی با درک این مشکل، بر بسته بودن فرم درونی خویش اصرار می‌ورزد.
به‌هرحال، فرم درونی - کلی بسته‌ی سه‌گانی، برداشت هنری از الگوی قیاس منطقیِ «صغری و کبری و نتیجه» است و بنابراین در ذهن و زبان انسان، ریشه دارد. این نکته بدان معناست که پایان‌بندی سه‌گانی حتما باید مانند الگویش، تمام‌شده و قانع‌کننده باشد. تمام‌شده باشد، یعنی با پایان یافتن سه‌گانی، حرفی برای گفتن در باره‌ی موضوع آن باقی نماند و قانع‌کننده باشد، یعنی خواننده پس از خواندن سه‌گانی انتظار ادامه‌‌‌ی آن را نکشد.

4. کوبشی
عموم کوتاه‌سرایان امروزی در باره‌ی فرم درونی - کلی بسته، دریافت درستی ندارند و تمام‌شدگی شعر را عین قانع‌کنندگی آن می‌دانند و بدین دلیل، شعرهای کوتاه امروزی غالبا از خاصیت اقناع مخاطب بی‌بهره‌اند. برای رفع این مشکل، یک راه بیشتر نمی‌شناسیم: شعر کوتاه در عوض کوتاهی خویش باید چیزهایی به مخاطب ببخشد که این کوتاهی را جبران نماید. آن چیزها چیست؟ یک موردش زدن ضربه‌ی ذهنی است؛ ضربه‌ای که به جای منفعل ساختن احساس یا اندیشه‌ی مخاطب، فعّالیت احساسی و اندیشگی او را برانگیزد. البته این کار به لحاظ زبان و موسیقی و تزیین و تصویر، همگام پیش می‌رود و یک شاعرانگی انرژیک و انفجاری پدید می‌آورد که همان «ناگهانیگی» یا «درلحظگی» است. ضمنا جلوه‌های تصویری چنین کاری، متفاوت است و گاه از راه کاربرد یک تشبیه بدیع و گاه از راه کاربرد استعاره‌ا‌ی غریب و گاه حتی از راه گره‌ و گره‌گشایی روایی و مانند آنها پدید می‌آید و در هر صورت، اساس وجه تصویری سه‌گانی را همانا پارادوکس تشکیل می‌دهد:
سرمای ناگهانی و...بی‌رحمیِ تگرگ
با شاخه‌های ترد بهاری...؛
راضی شدم به مرگ.
(زهرا حیدری)
باری، اکنون برخلاف احتمالات پیشین، بر آنم که ضربه‌ی ذهنی نمی‌تواند جز در مصراع یا سطر سوم سه‌گانی بخورد و دست‌کم نمونه‌های برتر، این‌گونه نشان می‌دهند. بااین‌حال، چه‌بسا این کار، به صورت تصاعدی از مصراعها یا سطرهای پیشین آغاز شود و در مصراع یا سطر سوم، به اوج برسد:
با آن که می داند
خشکیدنش حتمی‌ست،
لبخند، پیغامِ گلِ ختمی‌ست.
(بهادر باقری)

 


شاخه‌های سه‌گانی


هر شعری که چهار ویژگی «کوتاه» بودن، «سه‌لختی» بودن، «بسته» بودن و «کوبشی» بودن را داشته باشد، خواه موزون و خواه غیرموزون، سه‌گانی است. براین‌پایه، باید گفت، سه‌گانی، سه شاخه ‌دارد: کلاسیک نیمایی سپید
گاه ایراد می‌گیرند که سطرهای یک سه‌گانی سپید با کدام معیارها تقطیع می‌شوند؟ این پرسش، بجاست، ولی اگر ایرادی در این باره وجود داشته باشد، کلا به شعر سپید بازمی‌گردد، نه صرفا به سه‌گانی سپید. برای نمونه ما هنوز به طور دقیق نمی‌دانیم شاملو با کدام معیارها تقطیع سطرهای اشعار سپیدش را پیش برده است. در عین حال، این که قواعد تقطیع سطرهای شعر سپید مشخص نیست، یک حرف است و این که وجود این قواعد حتمی است، حرفی دیگر. امروزه ضرورت شناخت دقیق چنین قواعدی را بیش از پیش احساس می‌کنیم و جای یک پژوهش بلندبالا در این باره خالی است و چنانچه این پژوهش صورت گیرد، قطعا نتایجش برای سه‌گانی سپید هم مورد استفاده خواهد بود. بااین‌وصف، چاره‌ای نداریم جز این که بگوییم، فعلا ذوق شاعران فرهیخته در این باره حرف اول را می‌زند؛ برخلاف سه‌گانی کلاسیک و سه‌گانی نیمایی که تقطیع مصراعهایشان، به تبع وزن پیش می‌رود. این نکته را نیز بگوییم که در شاخه‌بندی سه‌گانی، نخستین‌بار با معرفی یک قالب بیرونی برای شعر سپید فارسی مواجهیم؛ چیزی که پیشتر، جز از رهگذر هایکوواره‌ها نمونه نداشته است و آنها هم اساسا ایرانی نیستند:
دستت را پنهان کن!
دزد پیدا می‌شود،
می‌گیردش. 

 


فرمهای بیرونی - جزئی سه‌گانی


سه‌گانی در هر شاخه، فرمهای بیرونی - جزئی چندی دارد که دست سه‌گانی‌پرداز را برای گزینش هر کدام از آنها به اقتضای حال، باز می‌گذارد.


الف) فرمهای بیرونی - جزئی سه‌گانی کلاسیک:


این فرمها دو دسته‌ی اصلی و فرعی را در بر می‌گیرند: 


فرمهای اصلی آنها عبارتند از:

 

1. کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک- سه:
حیرانم از این حس؛

گلها همه زیبا،

من عاشق نرگس.

2. کلاسیک با طرح قافیه‌ی دو- سه:
مانده تا دریابد
خانه‌ی دوست کجاست؛
ماه هم سربه‌هواست.

3. کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک- دو- سه:
اولش شیدایی‌ست،
آخرش تنهایی‌ست؛
گل، همان زیبایی‌ست.

 

و فرمهای فرعی آنها عبارتند از:

 

4. کلاسیک با طرح قافیه‌ی یک- دو:
زندگی، پیر می‌کند ما را،
مرگ، تحقیر می‌کند ما را؛
وای اگر شوکران عشق نبود!

5. کلاسیک بی‌قافیه:
بیم از مرگ، عاشقم کرده‌ست؛  
وای! اما تو آنچنان خوبی
که برایت سه‌سوته می‌میرم.


ب) فرمهای بیرونی - جزئی سه‌گانی نیمایی:


این فرمها نیز دو دسته‌ی اصلی و فرعی را در بر می‌گیرند.


فرمهای اصلی آنها عبارتند از:

 

1. نیمایی با طرح قافیه‌ی یک- سه:
برای او همین دو بال بس بود؛

دو بال ِ میله‌میله؛

پرنده یک قفس بود.

2. نیمایی با طرح قافیه‌ی دو- سه:
از خدایان پر،

وز خدا خالی‌ست؛

قلب ما سرزمین اشغالی‌ست.

3. نیمایی با طرح قافیه‌ی یک- دو- سه:
در خودش اسیر،
می‌رسد، ولی چه دیر،
لاک‌پشت پیر!


و فرمهای فرعی آنها عبارتند از:

 

4. نیمایی با طرح قافیه‌ی یک- دو:
گرمِ گفتگو،
با زبانِ بوسه بوسه بو...،
ماهیان.

5. نیمایی بی‌قافیه:
از کجا معلوم
آن درختی که عاشقش شده‌ام،
عاقبت، دارِ من نخواهد شد؟


ج) فرمهای بیرونی - جزئی سه‌گانی سپید:

این فرمها هم دو دسته‌ی اصلی و فرعی را در بر می‌گیرند.


فرمهای اصلی آنها عبارتند از:

 

1. سپید با طرح قافیه‌ی یک- سه:
زخمهایم را بستی،
خود به‌سان تیری
در قلبم نشستی.

2. سپید با طرح قافیه‌ی دو- سه:
چه کودکانه جار زدیم عشق را!
غافل

که به کمین نشسته‌اند دزدان دل.

3. سپید با طرح قافیه‌ی یک- دو- سه:
در واپسین چشم‌انداز
صدای تو به گوش می‌رسد باز،
ای زیباترین آغاز!


و فرمهای فرعی آنها عبارتند از:

 

4. سپید با طرح قافیه‌ی یک- دو:
خوشبخت است یا بدبخت،
تکدرخت،
در حیاط زندان؟

5. سپید بی‌قافیه:
عطر می‌خواهی چه کار؟
دروغ نگویی،
معطر می‌شوی.


در پایان این بخش، گفتنی است که: هر کدام از سه‌ شاخه‌ی کلاسیک و نیمایی و سپید سه‌گانی، سه‌ فرم بیرونی - جزئی اصلی و دو فرم بیرونی – جزئی فرعی و جمعا پنج فرم بیرونی - جزئی دارد که در همه‌ی این شاخه‌ها، مشترکند. سه‌گانی موزون (کلاسیک و نیمایی)، شش فرم بیرونی - جزئی اصلی و چهار فرم بیرونی - جزئی فرعی  و جمعا ده فرم بیرونی - جزئی دارد. سه‌گانی غیرموزون (سپید)، سه فرم بیرونی - جزئی اصلی و دو فرم بیرونی - جزئی فرعی و جمعا پنج فرم بیرونی – جزئی دارد. فرمهای بیرونی - جزئی سه‌گانی در سه شاخه‌ی کلاسیک، نیمایی و سپید، جمعا پانزده فرم را تشکیل می‌دهند.


فرمهای درونی - جزئی سه‌گانی

در یک شعر کوتاه، چاره‌ای جز ارتباط نحوی میان همه‌ی اجزای فرم درونی آن نیست، اما چگونگی برخورد شاعر با این الزام، باعث می‌شود تا لَختهای این نوع شعر، نسبتا مجزا یا موقوف جلوه کنند و این امر، ساختارهای نحوی چندی برای آن پدید می‌آورد. بی‌گمان، فرمهای درونی – جزئی سه‌گانی بر پایه‌ی این ساختارهای معدود استوارند. چنین ساختارهایی در هر سه‌ شاخه‌ی کلاسیک و نیمایی و سپید سه‌گانی عبارتند از:

1. فرم یک و یک و یک:
در این فرم، هر مصراع یا سطر، نسبتا مجزاست.


فصلها جاده‌های خستگی‌اند؛
بی‌ نگاهت رسیده‌ام به خزان؛
برسانم به دور برگردان!
(زهرا حیدری)
 


تو غزل می‌گویی،

من سه‌گانی،

مردم اخبار سکه می‌خوانند.
(حجت‌الله کرمی)

2. فرم یک و دو:
در این فرم، مصراع یا سطر اول، نسبتا مجزاست و دو مصراع یا دو سطر دوم و سوم، موقوفند‌.


اوضاع، محشر است،
وقتی که مارمولک
میراث‌دارِ دایناسورِ کوه‌پیکر است.
(بهادر باقری) 


عجله نکن!

زن که شدی،

نامردها را بهتر می‌شناسی.
(فاطمه‌سادات حسینی)

 

3. فرم دو و یک:
در این فرم، دو مصراع یا دو سطر اول و دوم موقوفند و مصراع یا سطر سوم نسبتا مجزاست‌.

فراملی‌تر از عشق تو آیا
به دنیا فرصتی بوده‌ست ما را؟
بیا در هم بریز این مرزها را!
(زهرا حیدری)
 


دستهایت را

فرصتی برای همراهی نیست؛

دلت را روانه کن!
(رها کبیری)


4. فرم تمام‌یک:
در این فرم، هر سه مصراع یا سطر، موقوفند.


شاید برای عشق
نامی‌ست مستعار،
گلواژه‌ی بهار.
(سعید سلیمان‌پور ارومی) 


 
حکایت تلخی دارد

رستم دستان ما

در این قهوه‌خانه‌ها.
 (محمود صادقی)


موضوعات سه‌گانی


موضوع اصلی سه‌گانی، زندگی است با همه‌ی زیروبمهایش:


و زندگی این است:
نسیم و برکه و آهوی تشنه، خیره به ماه،
و ناگهان تمساح.
(بهادر باقری) 


گاه باید برگشت،
پشت سر را نگریست؛
زندگی یک دوی ماراتن نیست.
(زهرا ابومعاش) 


 ولی زندگی، زمینه‌هایی دارد که موضوعات مشخص‌تر سه‌گانی را تشکیل می‌دهند و آنها عبارتند از:

1. انسان‌:


انسان عصر بی‌سرانجامی
زیبا، ولی با روح بیگانه‌ست؛
مانند مریمهای گلخانه‌ست.
(پاییز رحیمی) 


در این مورد، انسان با همه‌ی مسائل او مطمح نظر است و بی‌گمان، «عشق» هم از این امر مستثنی نیست. در عین حال، شاعر سه‌گانی‌پرداز می‌داند که رسالت وی با عاشقانه‌گویی صرف به پایان نمی‌رسد و بر این پایه مراقب است سه‌گانی مانند غزل سالهای اخیر، در دام عاشقانه‌گوییهای سطحی نیفتد:


وقتی تو با منی،
دیگر چه جای غم؟
سرشارم از خودم.
(سید محمد نظاری)

 

2. اجتماع:


چشم درّانده تا بترساند؛
دیکتاتور، درون این پوستر
نفرتِ خلق را نمی‌داند.
(محمدرضا راثی‌پور)

 

2. طبیعت:
برفها که آب می‌شوند،
قطره‌ها چه بی‌صدا
زنده‌زنده آفتاب می‌شوند!
(محمد کامرانی اقدم)
البته روشن است که امکان تلفیق میان موضوعات نیز وجود دارد و چه‌بسا بیشتر، این‌گونه باشد و سه‌گانی‌پردازان معمولا مسائل انسان و طبیعت یا اجتماع و طبیعت را می‌آمیزند و از این کار، زیبایی و شگفتی بیشتری می‌آفرینند:


من، بی تو، تنها؛
سر می‌خورد اشکم به روی گونه‌هایم،
انگار بر یخهای قطبی پنگوئنها.
(نیلوفر جهانگیر) 


ماه پشت نخلها
پنجه‌پنجه می‌شود،
ماه من شکنجه می‌شود.
(محمد عبداللهی) 


ضمنا سه‌گانی، اصالت بومی دارد و بنابراین، دید و دریافت سه‌گانی‌پرداز، تنها در حوزه‌ی فرهنگ بومی می‌تواند به آن تمایز ببخشد. پس، همچنان که هایکو مبتنی بر «ذن بودیسم» است، سه‌گانی هم باید مبتنی بر فرهنگ ایرانی – اسلامی باشد:


هی مگو که قارقار می‌کند!
تو زبان زاغ را نخوانده‌ای؛
عاشق است و یاریار می‌کند.
(محمدشریف سعیدی) 

 

جهانبینی سه‌گانی


رویکرد محتوایی سه‌گانی، به اقتضای خصوصیات فرمی آن، رویکرد حکمت‌آمیز است.
 حکمت، یعنی علم به حقیقت پدیده‌ها. جهان بی‌معنای ما تشنه‌ی حکمت است و فرستادن خواننده  دنبال نخودسیاه هذیانات گنگ یا احساسات سطحی در این جهان، نوعی همنوایی با پلشتیهای آن بیش نیست. شعر حاصل تعهد است و کدام تعهد والاتر از تعهد به نواهای جاودانه‌ی حقیقت؟
سه‌گانی‌پرداز از دریچه‌ای که سه‌گانی پیش روی او گشوده است، حکمت می‌جوید و حکمت می‌گوید، زیرا چارچوب تنگ آن، مانند چارچوب تنگ حوصله‌های امروزین، جای بیهوده‌بافی برای وی باقی نمی‌گذارد. سه‌گانی پیشاپیش پذیرفته است که فرصتها و فراغتهایمان اندک است و از این رو، بلندی حرفش را به اندازه‌ی کوتاهی قدش می‌فشارد تا انرژی فشرده‌ی آن، روح گرسنه‌ی انسان معاصر را سرپا نگاه دارد و مگر نه این که اساسا شعر، فشرده‌ی زمان است؟
تلخ یا شیرین،
هرچه هست، این است؛
زندگی، لیموی شیرین است.
ادراک ماهیت پدیده‌ها و روابط نادیده و ناگفته‌ی میان آنها، راهی است که سه‌گانی‌پرداز را به حکمت می‌رساند. او این راه را با جان و دل پشت سر می‌گذارد. حکمتی که وی می‌یابد و می‌گوید، شاعرانه است، نه بدان دلیل که در پوشش تصویر و تزیین رخ می‌نماید، بل از آن رو که با «شعور» شاعری پدید می‌آید و این شعور، همان ذوقی است که حتی بدون تصویر و تزیین، شعر ناب می‌آفریند:
زندگی جنگِ سرد است؛
مرگ سخت است، اما
زندگی کارِ مردان مرد است.
حکمت شاعرانه‌ی سه‌گانی، حاصل اشراق است. در این روش، ذهن و عین یکی می‌شوند و سوژه و ابژه، یگانگی پیدا می‌کنند و از این رهگذر، ماهیت پدیده‌ها و روابط میان آنها بدان‌گونه که حقیقتا هست، رخ می‌نماید:
در کار تو آمدن جدایی‌ست،
آن‌گونه که رفتن آشنایی‌ست؛
ماهیّت ماه، خودنمایی‌ست.
دادن نماهای متکثر از حقیقتی واحد، که برآیند هستی‌شناسی اشراقی است، به شناخت هرچه کامل‌تر آن حقیقت می‌انجامد. با این کار، سه‌گانی هیچ گاه موضوع کم نمی‌آورد و موضوعات برای آن همیشه تازه‌اند و هرچند حقیقتشان واحد است، نماهایشان قابلیت تکثر دارد:
مانده تا دریابد
خانه‌ی دوست کجاست؛
ماه هم سربه‌هواست.
سه‌گانی‌پرداز، فعال است، نه منفعل؛ یعنی به بازتاب حقیقت پدیده‌ها در آینه‌ی روحش فعالانه یاری می‌رساند و آن را بازمی‌آفریند و گاه سرنخهایی از آن حقیقت می‌یابد که گمان وجود آنها نمی‌رفت:
این اوجِ یک تلاقیِ زیباست:
ساحل، همیشه اوّلِ دریا،
دریا، همیشه آخرِ دنیاست.
باری، نگاه سه‌گانی‌پرداز، یک نگاه ویژه است؛ نگاهی سیال و حساس و دقیق و عمیق و تهوّرآمیز و خطرپذیر و بااین‌همه، ساده و بی‎شیله‌پیله. هر شاعری که به سرودن سه‌گانی روی می‌آورد، از این نگاه چاره‌ای نخواهد داشت. 


 
ترجیحات سه‌گانی

 

1. برای شعر کوتاه،  شماره‌گذاری از نامگذاری ارجح است.

2. بهتر است نشانه‌های نگارشی در سه‌گانی تا حد ممکن به کار بروند، زیرا ابهام مصنوعی موجب تقویت شاعرانگی کار نمی‌شود و ابهام طبیعی ماورای این‌گونه ظاهرسازیهاست.

 

3. بجاست سه‌گانی‌پردازان اوزان دوبیتی و رباعی را برای سرودن سه‌گانی مورد استفاده قرار ندهند، به دو دلیل:
الف) احترام به استقلال دوبیتی و رباعی از سه‌گانی.
ب) جلوگیری از عرضه‌ی دوبیتیها و رباعیهای ناقص به عنوان سه‌گانی.
بااین‌حال، اگر در این اوزان خلاقیتی صورت گیرد، کاربرد آنها برای سرودن سه‌گانی بلامانع است:
خندید، دو دندان طلا پیدا شد؛
ترسیدم؟ هه!
جادوگر پیر، در دهانم جا شد.
(فریبا شیروانی)

4. هرچند شاعر نسبت به کاربرد ردیف در سه‌گانی آزادی عمل دارد، تا آنجا که تجربه نشان می‌دهد، کاربرد ردیفهای ساده، به‌ویژه فعل ربطی «است»، بنابرزندگی‌گرایی سه‌گانی، در آن، طبیعی‌تر می‌نماید.


عیوب سه‌گانی


در سرودن سه‌گانی موزون تا کنون با دو عیب زیر مواجه بوده‌ایم که لازم است سه‌گانی‌پردازان از آنها بپرهیزند:

 

1. بسته‌شکنی


یعنی گسستن مصنوعی یک مصراع، برای پدید آوردن دو مصراع سه‌گانی:


نه سایه‌ی تو
نه سایه‌ی من؛
این ظهر، جهنمی‌ست روشن.
(فریبا شیروانی) 


چینش درست مصراعهای شعر بالا، یک دوگانی به صورت زیر پدید می‌آورد:
نه سایه‌ی تو نه سایه‌ی من؛
این ظهر، جهنمی‌ست روشن.

 

2. شکسته‌بندی


یعنی پیوستن مصنوعی دو مصراع، برای پدیدآوردن یک مصراع سه‌گانی:


باد می‌وزید، شاخه‌ای شکست؛
آمدم،
شاخه‌ی شکسته را به شاخه‌ای دگر گره زدم.
(علیرضا فولادی) 


مصراع اول این نمونه، از پیوستن دو مصراع پدید آمده است و چینش دقیق‌تر مصراعهای آن، یک چهارگانی به صورت زیر پدید می‌آورد:


باد می‌وزید،
شاخه‌ای شکست؛
آمدم،
شاخه‌ی شکسته را به شاخه‌ای دگر گره زدم. 


وزنهای دوری همواره این عیب را برای سه‌گانی به بار می‌آورند و لازم است سه‌گانی‌پردازان از کاربرد آنها خودداری ورزند:


من می‌درانمت، با پنجه‌ی هوس،
تصویر می‌کنم، روح دریده را؛
من شاعرم، نترس!
(انسیه رجب‌زاده) 


در دو مصراع اول و دوم این شعر، وزن دوری به کار رفته است و از این رو، سه‌گانی نیست، بلکه پنجگانی‌ست و چینش درست آن، به صورت زیر:


من می‌درانمت
با پنجه‌ی هوس،
تصویر می‌کنم
روح دریده را؛
من شاعرم، نترس! 


ناگفته نماند که پاره‌ای وزنها خاصیت دوگانه دارند؛ یعنی هم می‌توان آنها را گسسته نوشت و هم پیوسته، و ذوق شاعر برای این منظور، حرف آخر را می‌زند:


سالهای ما تمام،
انتظار و انتظار؛
در کدام سال می‌رسد بهار؟
(علیرضا فولادی) 


این شعر، هم به صورت بالا قابل تقطیع است و هم به صورت زیر، و  سرانجام ذوق شاعر، تقطیع آن را به صورت بالا پسندیده است:


سالهای ما تمام،
انتظار و انتظار؛
در کدام سال
می‌رسد بهار؟ 


اصول سه‌گانی


این اصول، مقوّم فرم درونی سه‌گانی و باعث تمایز سبک‌شناسیک آن است. پیش از توضیح چنین اصولی این دو نکته را بگوییم که اولا ترکیب آنها مهم است، نه کاربرد یکی از آنها و ثانیا جزئی و عملی‌‌اند، نه کلی و نظری.

 

1. کشف و اتفاق شاعرانه


یک نهنگ پیر
می‌کند شنا
روی ماسه‌ها.
در این سه‌گانی، دو مصراع زیر، حاوی یک کشف شاعرانه است:
...
می‌کند شنا
روی ماسه‌ها
و همچنین دو مصراع زیر، حاوی اتفاقی شاعرانه:
یک نهنگ پیر
...
روی ماسه‌ها
«کشف» بودن مورد اول به واسطه‌ی  کاربرد تعبیر «شنا» برای قرار گرفتن نهنگ روی ماسه‌ها و «اتفاق» بودن مورد دوم به واسطه‌ی خود قرار گرفتن نهنگ روی ماسه‌ها تجلی پیدا کرده است. خلاصه، دنیای سه‌گانی دنیای این‌گونه مکاشفه‌هاست. البته گاه در هر سه‌گانی یکی از این دو مورد کاربرد می‌یابد و گاه هر دو مورد کاربرد می‌پذیرند. ضمنا گاه در هر سه‌گانی یکی از این دو مورد، دو بار یا حتی بیشتر به کار می‌رود. برای نمونه، سه‌گانی زیر حاوی دو کشف شاعرانه در مصراعهای دوم و سوم است:
حرفهایت قشنگ است؛
آری اما تو رنگین‌کمانی،
حرفِ رنگین‌کمان، هفت رنگ است.

 

2. برخورد میان عاطفه و تفکر


سه‌گانی برخلاف کاریکلماتور، فضای احساسی دارد، اما در درون این فضا، حرفهای اندیشگی می‌زند. روشن است که احساس با زبان و موسیقی و تزیین و تصویر بیان می‌شود، ولی این عناصر در سه‌گانی، همه به سوی بیان اندیشه حرکت می‌کنند و این نه تنها برای سه‌گانی عیب نیست، که در دنیای آشفته‌ی ما، امتیاز بزرگی است. طی چهارمین نشست سه‌گانی‌پردازان گفتم: در هایکو تنها تصویر، آن نیز بر پایه‌ی بینش ذن بودیسم، اهمیت دارد:
برکه‌ی قدیمی
جهیدن یک غوک
صدای آب
ولی این نوع محوریت تصویر، مربوط به سبک خراسانی شعر فارسی بوده است:
فرو بارید بارانی ز گردون
چنانچون برگ گل بارد به گلشن
و ما اکنون قرنهاست از آن برگذشته‌ایم و به مرزهای شاعرانه‌ی ژرف‌تری رسیده‌ایم و سه‌گانی هم تابع همین تکامل است و برخلاف سکوت هایکو، حرف ژرف می‌زند.
ایجاد برخورد میان عاطفه و تفکر، چونان یک حادثه، سه‌گانی را به شعری جرقه‌وار بدل می‌سازد. روشهای این کار بسته به مهارت شاعر، گوناگون است و برای نمونه امکان دارد محسوس یا نامحسوس باشد. در روش محسوس، ضمن یک سه‌گانی، گزاره‌ای با ژرف‌ساخت عقلانی می‌گنجد و این فرایند معمولا در آخر سه‌گانی روی‌ می‌دهد:
ای کاش باغبانان
دیگر گلی نکارند!
(گلها وفا ندارند.)
اما ممکن است در اول سه‌گانی نیز اتفاق بیفتد:
(شهر من زير خروارها دود، مرده‌ست؛)
روی اين قبر،
گريه كن! ابر!
ولی روش نامحسوس، به صورتی است که از کل یک سه‌گانی، گزاره‌ای عقلانی به دست می‌آید:
یک نفر، باز، دارد در اینجا...؛
آ...ی
آدمکها...!
گزاره‌ی عقلانی این نمونه چنین است: «آدمهای زمان ما عواطف انسانی را پاس نمی‌دارند و نمی‌توان از آنها یاری خواست و در عوض، باید به آدمکها پناه برد». رابطه‌ی بینامتنی این سه‌گانی با شعر «آی آدمها»ی نیما بر خواننده‌ی امروزی پوشیده نیست.

 

3. برابر داشتن جوانب صورت و معنی


هر سبک ادبی، برخی از عناصر ادبی را پیش می‌کشد و بعضی از عناصر ادبی را پس می‌زند، اما روشن است که این‌ کار به افراط و تفریط می‌انجامد و جریانهای خودآگاه شعر معاصر فارسی، مانند شعر حجم و برخی شاخه‌های شعر دهه‌ی هفتاد و حتی بعضی جریانهای غزل دهه‌های هفتاد و هشتاد، چنین پدید آمده‌اند و این نکته در باره‌ی پاره‌ای از سبکهای شعر کلاسیک فارسی، مانند سبک هندی هم صادق است. برای رفع این ایراد، رعایت اعتدال ادبی، ضرورت دارد؛ به‌ویژه برای سه‌گانی که قصدش صرفا شاعری نیست و از این فضیلت، رسالت می‌طلبد و به‌طور‌کلی رشد انسان معناگریز و شعرستیز و گمشده و بق‌کرده‌ی امروز را هدف قرار داده است.
ایجاد اعتدال میان صورت و معنی در سه‌گانی، یک اصل اساسی است؛ اصلی که بر اهمیت عاطفه‌ی همراه با تفکر در این نوعِ شعری، به اندازه‌ی اهمیت زبان و موسیقی و تزیین و تصویر، تأکید می‌ورزد. هیچ یک از شگردهای ادبی به صرف شگرد بودن در سه‌گانی جایگاهی ندارند، مگر این که خدمتگزار معنای آن باشند و این همان حرفی است که قرنها پیش عبدالقاهر جرجانی زده است.

 

4. بهره‌گیری از شگردهای ویژه‌ی «امثال و حکم» و «کاریکلماتور» و «گزین‌گویه»


این اصل، درواقع واگویه‌ی مصداقهای اصل پیشین است، چون شگردهای ویژه‌ی «امثال و حکم» و «کاریکلماتور» و «گزین‌گویه» عموما به تبع معنی، کاربرد می‌پذیرند و از‌این‌رو، می‌توانند الگوهای هنری سه‌گانی قرار گیرند. در این‌ موارد، کاربرد جناسها و طردوعکس‌‌ها و متناقض‌نماها و حتی تشبیه‌ها و استعاره‌ها، رویکرد معنی‌آفرینی دارد و اینجاست که به نظر می‌رسد استقصای دقیق آنها با روش آماری ضروری باشد:
مرزها توبه‌تو شد؛
آرزو زندگی شد،
زندگی آرزو شد.
ناگفته نماند که منظور از چنین اصلی، «ارسال‌المثل»، یعنی کاربرد مَثل در سه‌گانی نیست؛ هرچند آن نیز به تبع معنی جای  کاربرد در این نوعِ شعری را دارد. همچنین ممکن است سه‌گانی، مَثل شود که باز، این قضیه، با فحوای اصل مذکور، فرق می‌کند.

 

5. تناقض


دنیای ما دنیای تناقضهاست و در عصر ما، پارادوکس، یکی از ارکان تعریف زیبایی را تشکیل می‌دهد. سه‌گانی در بنیاد به اجتماع‌ نقیضین‌ تکیه دارد، چه، از یک سو برخورد میان عاطفه و تفکر را بازمی‌تابد و از سوی دیگر برابر داشتن جوانب صورت و معنی را. اینها در جنبِ تکثرگرایی و قطعیت‌گرایی همزمان و ساخت‌شکنی و ساختگرایی توأمان آن، مصادیق تمام‌عیاری از پارادوکسهای بنیادین سه‌گانی را فرا روی ما می‌گذارند و با توجه به اصالت دیرینه‌ی سه‌گانی، آن را تا جمع میان کلاسیسیسم و مدرنیسم و پست‌مدرنیسم پیش می‌برند.
بااین‌همه، سه‌گانی به این میزان دل خوش نمی‌دارد و نگاهش را بر یافتن و گفتن تناقضهای شاعرانه‌ی موجود در بعد پنهان واقعیت متمرکز می‌کند. شاعرانگی سه‌گانی نه به روساخت تصویری و تزیینی آن، بلکه به ژرف‌ساخت متناقض‌نمای آن بازمی‌گردد و اینجا رویشگاه شعر ناب است:
نقلِ جادو نیست؛
هرچه می‌گردم،
زیر چترم کسی بجز او نیست.
البته سه‌گانی عموما با روساخت تصویری و تزیینی و موسیقایی عرضه می‌شود، اما این موارد برای آن عارضی‌اند و ذاتش را جلوه‌گر نمی‌کنند. تناقض شاعرانه، ستون فقرات سه‌گانی است و سه‌گانی بدون آن، سه‌گانی نخواهد بود:
هرکه نزدیک، از تو بی‌خبر است؛
آه! بگذار از تو دور شوم!
کوه، از دور، باشکوه‌تر است.
در شاعرانگی سه‌گانی، نمادها نیز به عنوان تصویرهای چندوجهی نقش دارند. نمادها ذاتا پارادوکسیکالند، به این دلیل که واقعیت و فراواقعیت را همگام نمایش می‌دهند. در سه‌گانی، نمادها، «برخاسته»‌اند، نه «برساخته»؛ یعنی از جمع میان کشف‌واتفاق شاعرانه و واقعیت پدید می‌آیند و اینقدر هست که تفسیر نمادین آنها هم امکان دارد:
ای کاش عمری زنده باشد جوجه‌تیغی!
با خارهایش
همواره دشمن می‌تراشد جوجه‌تیغی.

6. ایجاز مضاعف


آثار ادبی، از ایجاز و اطناب، به اقتضای حال بهره می‌گیرند، اما سه‌گانی نه‌تنها پیوسته بر پایه‌ی رعایت ایجاز استوار است، بلکه این کار را به حد اعلی می‎رساند و اینجاست که باید گفت، سرودن سه‌گانی، با «رعایت ایجاز مضاعف» پیش می‌رود، چنان که در سه‌گانی زیر، هیچ عنصر زبانی زایدی وجود ندارد:
بارانِ جرجر،
یعنی از این دنیای خاکی
آلودگی پر.
بر این پایه می‌توان سه‌گانی را «اعجاز ایجاز» نامید، چه از یک سو در آن، فضای مانور شاعرانه بسیار تنگ است و از سوی دیگر در همین فضا نیز، به کار نبردن حشوها و قیدهایی مانند اصوات و مضاف‌الیه‌های پیاپی و صفتهای پیاپی و مترادفها و عبارتهای فعلی ارجحیت دارد تا پیام شعر، بدون پارازیت انتقال یابد، مگر آنجا که کاربرد این موارد، جایگزین عناصر زبانی اطناب‌آمیز قرار گیرد:
در چه کاری؟ [هان]؟
[آه]! پس بیهوده پر داری؟
کفشدوزک [جان]!
در این نمونه، «هان» به جای «آگاهانه به من پاسخ بده»، «آه» به جای «غمگینانه از تو می‌پرسم» و «جان» به جای «که بسی دوستت دارم» کاربرد پذیرفته است و خلاصه، هرکدام، جانشین عنصر زبانی طولانی‌تری قرار گرفته‌ است.
حذف فعل، یکی از ویژگیهای سبکی- زبانی شایسته برای سه‌گانی است و با این کار، هم ایجاز مضاعف سه‌گانی و هم ابهام هنری آن تأمین می‌گردد:
فکرِ مردارِ تازه‌اش در سر،
چشمِ این‌یک به مرگِ آن‌دیگر؛
لاشخور، از عقاب، تنهاتر. 

 

7. زبان ساده و در عین حال، استوار


سه‌گانی، شعر زندگی است و براین‌پایه، نمی‌توان در آن، به بازیهای زبانی تن داد و بااین‌حال، همواره باید مراقب استحکام زبان آن بود. بر همین پایه سه‌گانی از جهت زبان، سبک «سهل ممتنع» را در کار خویش مناسب‌تر می‌داند، زیرا هدف آن، رسیدن به شعر ناب است، نه هنرنمایی با زبان.
کاربرد تعابیر دور از ذهن در سه‌گانی، به منزله‌ی سنگ‌اندازی پیش پای معناست و وجود همین مشکل در مصراع اول سه‌گانی زیر، گزینش آن را برای این دفتر، با تردید مواجه ساخت:
داغِ ما دق می‌شود؛
گیسوانت را نباف!
مرگ، عاشق می‌شود.
همچنین «باستانگرایی» و «تلمیح» و مانند آنها که با جاری زندگی، میانه‌ای ندارند، در سه‌گانی نیز جایگاهی ندارند، مگر آنجا که کاربرد آنها، اولا به ضرورت معنی پیش برود و ثانیا مانع انتقال سریع پیام شعر نباشد. سه‌گانی زیر هم، به دلیل داشتن همین دو مشکل، از گزینش برای این دفتر بازماند:
در نگرگاه عقل ایرانی
خارج از راه عشق می‌خوانی؛
با توام، زوربای یونانی!
با آنچه گذشت، می‌توان حدس زد که «واژه‌سازی» نیز همین حکم را دارد و هرجا این هنرنمایی زبانی، در نخستین برخورد، مفهوم نباشد، پذیرفته هم نخواهد بود؛ چنان که سه‌گانی زیر را به دلیل مانع‌تراشی ترکیب «دلچرانی» برای انتقال سریع پیام شعر، از میان سه‌گانیهای این دفتر کنار گذاشتم:
کار او جز دلچرانی نیست؛
کودکان هم خوب می‌دانند،
بادبادک آسمانی نیست.
این نکته، بدان معناست که هرچه در دستور زبان جایز یا صحیح نیست، در سه‌گانی هم جایز یا صحیح نیست، باز مگر آنجا که به اقتضای روند معناآفرینی پیش برود و هنجارگریزیهای زبانی همگی همین حکم را دارند. در مصراع اول سه‌گانی زیر، تحت تأثیر فعل مرکب «شعله کشیدن»، به جای عبارت «شعله‌ام تا کجا می‌رسد»، اشتباها از عبارت «شعله‌ام تا کجا می‌کشد» بهره گرفته بودم و همین اشتباه سبب شد تا آن را برای این دفتر انتخاب نکنم:
ببین شعله‌ام تا کجا می‌کشد!
مرا یک دل این‌گونه آتش زده‌ست؛
درخت گلابی چها می‌کشد؟
 
 
 
[1]  Triplet.
[2]  سه‌لَتی؛ سه‌لنگه‌ای.
[3]  هماهنگ‌سازانه.
[4]  ضرباهنگ‌سازانه.
[5]  در گذشته «مفرد» و «فرد» نامیده می‌شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:39  توسط كامران بهلولي | 

قالبهای جدید1

سبکها وقالبهای شعری از آغاز اولین سروده ها در طی اعصار وقرون وبا تغییرات اجتماعی،سیاسی،فرهنگی و شیوه های تفکر شاعران به دنبال هم پدید آمده اند وهرچیزی که در زندگی فردی واجتماعی ومحیط پیرامون شاعران وهمه افرا جامعه تاثیر داشته در شکل گیری سبکهای و قالبهای شعری دخیل بوده است.هرسبک فراز وفرود و نقطه اوج وزوالی داشته است.ابتدای هرسبک به انتهای سبک قبلی شباهت داشته وبا تاثیر از آن آغاز شده است.از ابتدای شعر پارسی تا ظهور نیمای بزرگ چهار سبک عمده در شعر پارسی پدید آمد،خراسانی،عراقی،هندی(اصفهانی) و دوره بازگشت.تفکر نیما یوشیج در ابداع قالبی از شعر که ساختار آن از قالبهای کلاسیک نشات می گرفت راهی نو در مقابل شاعران تحول گرا ونواندیش نهاد وپیام آن این بود که طبق همان شیوه ای که قرنها در ابداع وگسترش قالبها وسبکها وجود داشته ،هر قالب نو رگه هایی آشکار از قالبهای کهن داردواین شیوه در شعر نیمایی و نیمایی سرایان موفق که شعرشان در جامعه پذیرفته شد وورد زبان دلدادگان گردید آشکار است که نمونهء بارز آن اخوان ومشیری هستند.در دهه های اخیر شیوه های سخن وسرودن با نامهای جدید ظهور کردند شعر سپید،شعرحجم،شعر گفتار و... از شاملوی بزرگ وسهراب عزیز وفروغ پر فروغ شعر که کلامشان در قلب وروح جامعه دمید وامید به ظهور شاعران جهانی را در عصر حاضر در شعر ایران زنده کردبقیه شاعران توفیق کمتری داشتند وراه از ذهن مخاطبان خاص بیرون نبرده و در دهن عام نیفتادند.شاید یکی از دلایل مهم آن این باشد که هر سبک ادبی در ادامه سبک قبلی و زمانی است که سبک قبل نقطه اوج خودرا طی کرده ودر سراشیب تکرار وابتذال باشد یعنی ظهور یک سبک جدید باید درگذر زمان انجام شود وتعجیلی در آن نباشد.شاید از تمام قابلیتهای شعر نیمایی و سپید استفاده نشد واین سبکها به تکامل ونقطه اوج نرسیدند.شاید تعداد شاعران بزرگ آن می توانست بیش از انگشت شمارانی باشد که می شناسیم.شاید این امکان وجود داشت که چند سهراب واخوان وشاملوی دیگر ظهور کنند.البته این را هم باید پذیرفت که شاعران بزرگ وسرامدان هر سبک انگشت شمارند وبقیه پیرو سخن آنان بوده اند وبه تقلید از آنان می پردازند.مگر در سبک عراقی درکنار نام خواجو و فخرالدین عراقی و سعدی وحافظ نام دیگری همسنگ و همووزن می بینیم.یا در سبک هندی کسی در کنار صائب و کلیم و بیدل وحزین لاهیجی وغنی کشمیری ایستاده است.بگذریم.

در چند سال اخیر نیز قالبهای جدیدی در شعر پدید آمده اند که تاحدودی این اصل را که از سبک های پیشینیان تاثیر پذیرند، مد نظر دارند.اما اینکه در جامعه جایی ونزد مخاطبین خاص وعام راهی بیابند و بگشایند را گذر زمان وقضاوت شنوندگان مشخص خواهد کرد.در پستهای بعدی به معرفی دو قالب جدید می پردازم ونمونه هایی از آنها را در معرض دید وقضاوت شما قرار می دهم .یکی سه گانی و دیگری پریسکه.از سرایندگان این دو قالب نیز دعوت می کنم که در معرفی آن به ما یاری دهند. 



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:15  توسط كامران بهلولي | 
 

تا به باغ آرزو کوچیده ام

غنچه های بی نصیبی چیده ام

 

نیمه شبها در عطشزار سراب 

تایرگه خواب باران دیده ام

 

در حریم کوچه بی قاصدک

جای پای باد را بوسیده ام

 

وای من در ماتم بغض صدا

واژه ها را درکفن پیچیده ام

 

در سکوتستان وهم انگیز غم

بی صدای بی صدا نالیده ام

 

مثل پیچک پیچک خواب وخیال

گرد رویاهای خود تابیده ام

 

من زبازار کساد عاطفه

عشق را احساس را دزدیده ام

 

زندگی تفسیر تنهابودن است

تازه این تکرار را فهمید ه ام

 

ای ستاره دور از چشمان تو

در شب بی انتها خوابیده ام

 

دیگر از در تبسم عاجزم

از نگاه آینه رنجیده ام

 

آینه چشم انتظار کیستی؟

حرفی از راز تورا نشنیده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 2:10  توسط كامران بهلولي | 
در باغ خزان جز ثمرداغ نچیدم

از عمر بجز طعم جدایی نچشیدم

در حسرت دیدارم ولبریز تماشا

از آینه تکرار فراق تو شنیدم

آواره تر از بادم وبی تاب تر از اشک

از ابر گذر کردم وبر خاک چکیدم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 22:11  توسط كامران بهلولي | 
:
بهشت در دستهای مادر بود
تا اين که من به دنيا آمدم
پس مادر بهشت را زمين گذاشت
تا مرا در آغوش بگيرد
اينست که می گويند بهشت زير پای مادر است

                       

                   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 18:19  توسط كامران بهلولي | 

يادي از اخوان ثالث:

اگر رطل دمادم مي كشم من

زدست ساقي غم مي كشم من

بپوش اي ديده چشم ازهرچه بيني

مگرازدست دل كم مي كشم من

دراين درويشم ودر آن سيه روي

عذاب هردوعالم مي كشم من

چوروي زندگي بينم مقابل

توگوئي ساغر سم مي كشم من

همه چهرم گشايدلب به دشنام

جزابروها كه درهم مي كشم من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:53  توسط كامران بهلولي | 
 شعر حماسي وغرورآفرين آرش كمانگير از زنده ياد سياوش كسرائي:

 





 

              آرش كمانگير

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...


در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛


سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛


كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛


گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛


گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛


يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...


آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»


پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:


« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!


جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!


« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.


روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.


فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.


ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.


مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.


باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...


انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.


« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»


هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»


پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.


« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...


آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.


لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.


كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.


« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.


مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.


مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...


كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.


درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.


كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.


وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»


پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:


« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.


زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»


درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.


« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.


دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.


هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.


پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»


نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.


شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»


زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟


دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»


بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.


« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.


تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.


آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.


ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.


با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»


در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 14:3  توسط كامران بهلولي | 
گفتند به شيشه درك واحساسي نيست

 

گفتم كه بدون اي دو چون بايد زيست

 

آنگه كه به خيس شيشه بنوشتم عشق

 

دانست كه عاشقم بر من بگريست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:23  توسط كامران بهلولي | 
من سر به تنم زياد بود از اول

 

شالوده ام از تضاد بود از اول

 

ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود

 

روحم به تنم گشاد بود از اول

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:21  توسط كامران بهلولي | 
درياي من! به ابر سپردم بياورد

 

يك آسمان بهانه باران براي تو

 

ناقابل است بيشتراز اين نداشتم

 

رخصت بده نفس بكشم درهواي تو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط كامران بهلولي | 
براي خواهر ناكامم 

همان حقيقت پرپرشده 

كه اين بغض بي درمان را همنشين هميشگي حنجره ام كرد

واشك را همزادديدگانم.

وتازه فهميده ام كه همزاد روحم و همنشين قلبم بود.

گرچه اين حقيقت رانه باوركرد ونه فهميدم

تا...رفت

كاش تا هستم دوستت دارم راازمن دريغ نكني.

تاچشمي هست لبخندبزني وتاگوشي هست نجواي عشق سردهي

كه فردا نه اشكت را مي بينم ونه نجواي بغضت رامي شنوم،

كه نه بهره اي ازلطف وعتابت مي برم. 

 خاكي به لب گور فشانديم وگذشتيم

مامركب ازاين رخنه جهانديم وگذشتيم

چون سايه مرغان جهان درسفرخاك

آزاربه موري نرسانديم وگذشتيم

هرچندكه درديده ماخارشكستند

خاري به دل كس نخلانديم وگذشتيم

                                 (كامران)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:25  توسط كامران بهلولي | 

دوستان عزيز اولين مجموعه شعرم به زودي چاپ مي شود.

 

اشعار من شامل غزل،مثنوي،اشعار نيمائي،سپيد،طرح وكاريكلماتور هستند.

 

باتوجه به نمونه هاي اشعار وزبان شعرم كه در وبلاگ مشاهده مي كنيد

 

 

این هم هم يكي از آخرين سروده هايم:

 

              احساسهای بی هوا شعرم نمی آِيد

 

    رویای سرد بینوا شعرم نمی آید

 

              عصيانسراي شعرم از فريادها خاليست

 

    تكواژه هاي بيصداشعرم نمي آيد

 

    "كي خاطرويادحزين شعرترانگيزد"

 

       ياحضرت حافظ چراشعرم نمي آيد

 

               هرلحظه درصحراي قلبم كربلا جاريست

 

    نايم ولي درنينوا شعرم نمي آيد

 

       باآنكه ذرات وجودم غرق درشعرند

 

        غرقم درآغوش بلا شعرم نمي آيد

 

لبريزم از آئينه ودلگير دلگيرم

 

 از شاعر آئينه ها شعرم نمي آيد

 

                روزي كه از لحن نگاهت عشق من كوچيد

 

آواره ام آواره تا شعرم نمي آيد

 

                          (كامران بهلولي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:51  توسط كامران بهلولي | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
پيدايش جانان
شبستان خیال
من خود آن سیزدهم

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
فروردین 1393
اردیبهشت 1392
فروردین 1390
فروردین 1388
فروردین 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
من سر به تنم زياد بود از اول
چند طرح از خودم
چند طرح از خودم
گفتند به شيشه درك واحساسي نيست
آرش كمانگير
يادي از اخوان ثالث
بهشت در دستهای مادر بود
یادی از اخوان1
برای سنگ مزار پدرم سرودم
بزرگ بودن
یادی از اخوان 2
تا به باغ آرزو کوچیده ام
قالبهای جدید1
قالبهای جدید2
قالبهای جدید 3
قالبهای جدید4
قالبهای جدید5
قالبهای جدید5
تا چند به هر مرده و بیمار بگریم
پرنده ناتمام
بامداد به سپيده بنگر
در زدند
ستاره شناس
می دونی که خيلی دوستت دارم
فرشته های کوچک آسمانی
تو قامت بلند تمنائی ای درخت
گاهی احساس می کنم
چونست حال بستان ای بادنوبهاری
شب هراس انگيزست
احساسهای بی هوا شعرم نمی آِيد
براي خواهر ناكامم
درياي من!
نویسندگان
كامران بهلولي
كامران بهلولي
پیوندها
وبلاگ اشعار کامل شاعران
وبلاگ شاعران جوان قم
وبلاگ معرفی آثار شاعران امروز کشور
آشنایی با بزرگان شعر معاصر
وبلاگ تخصصي شعرمعاصرايران وجهان
وبلاگ شاعر جوان
وبلاگ شاعران شهرســتان ایوانـــــــــغرب
انجمن پريسكه سرايان ايران
انجمن ادبی پریسكه سرایان گیلان
انجمن ادبی پریسکه سرایان استان لرستان
پريسكه قالبي نو در شعر فارسي
نسرین بهجتی
هیلا صدیقی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM