سعروادبيات
گفتند به شيشه درك واحساسي نيست

 

گفتم كه بدون اي دو چون بايد زيست

 

آنگه كه به خيس شيشه بنوشتم عشق

 

دانست كه عاشقم بر من بگريست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:23  توسط کیوان  | 

من سر به تنم زياد بود از اول

 

شالوده ام از تضاد بود از اول

 

ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود

 

روحم به تنم گشاد بود از اول

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:21  توسط کیوان  | 

درياي من! به ابر سپردم بياورد

 

يك آسمان بهانه باران براي تو

 

ناقابل است بيشتراز اين نداشتم

 

رخصت بده نفس بكشم درهواي تو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط کیوان  | 

با سلام وتبريك به مناسبت نوروز وفرارسيدن سال جديد .بالاخره پس از مدت بسيار طولاني به روز شدم واميدوارم با وجود مشغله زياد مرتب به روز شوم. در آغاز بهار با غزلي از حضرت حافظ به همين مناسبت شروع مي كنم وپس از آن شعر حماسي وغرورآفرين آرش كمانگير از زنده ياد سياوش كسرائي:

 


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیمن نگویم که کنون با که نشین و چه بنوشچنگ در پرده همین می​دهدت پند ولیدر چمن هر ورقی دفتر حالی دگر استنقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزافگر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوستحافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

 

 

 

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشیکه تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشیوعظت آن گاه کند سود که قابل باشیحیف باشد که ز کار همه غافل باشیگر شب و روز در این قصه مشکل باشیرفتن آسان بود ار واقف منزل باشیصید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
 

              آرش كمانگير

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...


در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛


سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛


كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛


گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛


گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛


يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...


آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»


پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:


« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!


جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!


« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.


روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.


فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.


ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.


مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.


باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...


انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.


« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»


هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»


پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.


« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...


آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.


لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.


كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.


« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.


مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.


مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...


كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.


درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.


كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.


وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»


پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:


« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.


زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»


درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.


« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.


دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.


هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.


پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»


نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.


شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»


زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟


دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»


بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.


« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.


تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.


آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.


ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.


با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»


در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:3  توسط کیوان  | 

براي خواهر ناكامم 

همان حقيقت پرپرشده 

كه اين بغض بي درمان را همنشين هميشگي حنجره ام كرد

واشك را همزادديدگانم.

وتازه فهميده ام كه همزاد روحم و همنشين قلبم بود.

گرچه اين حقيقت رانه باوركرد ونه فهميدم

تا...رفت

كاش تا هستم دوستت دارم راازمن دريغ نكني.

تاچشمي هست لبخندبزني وتاگوشي هست نجواي عشق سردهي

كه فردا نه اشكت را مي بينم ونه نجواي بغضت رامي شنوم،

كه نه بهره اي ازلطف وعتابت مي برم. 

 خاكي به لب گور فشانديم وگذشتيم

مامركب ازاين رخنه جهانديم وگذشتيم

چون سايه مرغان جهان درسفرخاك

آزاربه موري نرسانديم وگذشتيم

هرچندكه درديده ماخارشكستند

خاري به دل كس نخلانديم وگذشتيم

                                 (كامران)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:25  توسط کیوان  | 

دوستان عزيز اولين مجموعه شعرم به زودي چاپ مي شود.

 

اشعار من شامل غزل،مثنوي،اشعار نيمائي،سپيد،طرح وكاريكلماتور هستند.

 

باتوجه به نمونه هاي اشعار وزبان شعرم كه در وبلاگ مشاهده مي كنيد

 

 

این هم هم يكي از آخرين سروده هايم:

 

              احساسهای بی هوا شعرم نمی آِيد

 

    رویای سرد بینوا شعرم نمی آید

 

              عصيانسراي شعرم از فريادها خاليست

 

    تكواژه هاي بيصداشعرم نمي آيد

 

    "كي خاطرويادحزين شعرترانگيزد"

 

       ياحضرت حافظ چراشعرم نمي آيد

 

               هرلحظه درصحراي قلبم كربلا جاريست

 

    نايم ولي درنينوا شعرم نمي آيد

 

       باآنكه ذرات وجودم غرق درشعرند

 

        غرقم درآغوش بلا شعرم نمي آيد

 

لبريزم از آئينه ودلگير دلگيرم

 

 از شاعر آئينه ها شعرم نمي آيد

 

                روزي كه از لحن نگاهت عشق من كوچيد

 

آواره ام آواره تا شعرم نمي آيد

 

                          (كامران بهلولي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:51  توسط کیوان  | 

 

 

كولين كارتر عكاسي كه از صحنه عكس گرفت
 
او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای این عکس در
 
 ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک

سال پس از انتشار عکس خود کشی کرد.


کوین کارتر عکاس كه برای عکاسی از قحطی زدگان
 
 کشور سودان به آنجا رفته بود که در پشت تعدادی
 
درخت صدای زمزمه واری شنید. وقتی به جستجوی
 
 آن پرداخت دختر لاغری را دید که تلاش می کرد تا
 
 خود را به مرکز غذا رسانی برساند. او دولا شد تا
 
از آن کودک عکس بگیرد. در همین هنگام یک
 
لاشخور در نزدیکی او به زمین نشست. او در حالیکه
 
 به دقت طوری رفتار می کرد که پرنده نترسد، خود
 
 را در شرایطی قرار داد تا بهترین تصویر را ثبت
 
کند. او بعد ها اظهار کرد که 20 دقیقه در همانجا
 
منتظر ماند تا عکسی بگیرد که در آن لاشخور
 
پرهایش را گشوده باشد، اما این اتفاق هرگز نیافتاد.
 
 پس از گرفتن عکسهایش پرنده را فراری داد و
 
همچنان می دید که دختر بچه به تقلایش ادامه می
 
دهد. پس از آن به سایه درختی رفت، سیگاری گیراند
 
د و با خدایش حرف زد و گریه کرد.

دختر او می گوید: «پدر پس از آن ماجرا دچار
 
افسردگی شد، و همیشه می گفت که دلش می خواهد
 
 مرا در آغوشش بفشارد.»

درتاریخ 26 مارس 1993، روزنامه نیویورک تایمز
 
 این عکس را به چاپ رساند که کوتاه زمانی پس از
 
 آن توسط روزنامه های بسیاری تجدید چاپ شد.

کوین کارتر عکاس این عکس در 13 سپتامبر
 
1960 در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی متولد شد.
 
کوین با تعداد دیگری عکاس گروهی را راه اندازی
 
 کرد که از اتفاقات خبری آفریقای جنوبی عکاسی می
 
 کردند. طی این دوران آنها بسیاری از درگیری های
 
 و ماجراهای نژاد پرستانه کشورشان را عکاسی
 
کردند.
او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای همین عکس
 
در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک سال
 
 پس از انتشار عکس خود کشی کرد.
یا می دانید چه بر سر کودک آمد؟
 
جالبه بودنيد كه كودك نجات پيدا كرد

 

مدتي است كه ديدن اين عكس وسرنوشت عکاس آن

 

 بدجوري به روحيه واحساساتم گير داده ويك لحظه

 

نمي تونم به اون فكرنكنم وهروقت اين عكس رو

 

تماشا مي كنم گريه مي كنم ودختركوچولوي خودم

 

 وهمه دختركوچولوها دنيا جلوي نظرم ميان.

 

بااينكه اصلا دوست ندارم شما روناراحت كنم اما اين

 

عكس رو شما هم بايد ببينيد.من واقعا چيزي درمورد اين

 

 عكس نميتونم بگم كه بيانگر عمق فاجعه باشه.شايد تنها

 

 كسي كه واقعا به عمق فاجعه پي عكاس باشرف عكس

 

بودكه نتونست در دنيائي كه چنين فجايعي روانسانها بر

 

سرهم ميارن دوام بياره وعطاي زندگي در چنين دنيائي رو

 

 به لقاي اون بخشيد.شما هم اگه چيزي براي گفتن

 

داريد،بگيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:40  توسط کیوان  | 

شب هراس انگيزست

درد از پای درآورده مرا دل من پائيزست

صبح دورست و طبيب راه گم کرده دوائی هم نيست

کاش يک شب پره بود توی تنهائی من پر می زد

يا کسی در می زد


                                      مصطفی رحماندوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:36  توسط کیوان  | 

  هوالمحبوب       

  چونست حال بستان ای بادنوبهاری       کزبلبلان برآمدفریادبیقراری

باسلام وتبریک به مناسبت سال نو.مدت زیادی است که به دلیل مشله زیاد کاری وسایرمشکلات  وبلاگ رابه روز نکرده ام .ازاین بابت پوزش مرا بپذیرید.سعی می کنم ازاین به بعدمرتب به روزکنم واشعارزیبا ودلنشینی برایتان بگذارم. کلام نوروزیمان رابا بیتی از شیخ اجل،شاعر شکرشکن شیراز آغاز کردم و با کلام حضرت لسان الغیب  ادامه می دهم ودوغزل زیبا از حضرتش درباب بهار برایتان می گذارم:

زکوی یار می آید نسیم بادنوروزی

ازین باد ارمدد خواهی چراغ دل برافروزی

چوگل گرخرده ای داری خدارا صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

زجام گل دگربلبل چنان مست می لعل است

که زد برتخت فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که ازدامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی وبهروزی

طریق کام بخشی چیست ،ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کزاین ترک بردوزی

یخن درپرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبان روزی

میی دارم چو جان صافی وصوفی می کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بدروزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگرسازی وگرسوزی

 

غزل بعدی:

نوبهارست درآن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو درگل باشی

من نگویم که کنون با که نشین وچه بنوش

که خود دانی اگر زیرک وعاقل باشی

چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز حال همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز درین غصه مشکل باشی

گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:35  توسط کیوان  | 

وقتی به دنیا می آیی در گوش تو اذان می گویند و وقتی از دنیا می روی بر تو نماز می خوانند ...
پس بدان قدر عمری را که به قدر فاصله اذانی تا نمازیست

از یک شاعر هندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:35  توسط کیوان  | 

گاهی احساس می کنم در من روح يه قديس هست با

جسم يه شيطان...

 
و دلم به حال هردوشون می سوزه

چون هردوتا بدترين همنشين ممکنو دارن..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:35  توسط کیوان  | 

تو قامت بلند تمنائی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالائی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبائی ای درخت

وقتی که بادها

در برگهای در هم تو لانه می کنند 

وقتی که بادها

گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند

غوغائی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمگین خوش آوایی درخت    

 در زیر پای تو      

 ابنجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا ؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر بکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه وتنهایی ای درخت    

 

زنده یاد سیاوش کسرائی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:34  توسط کیوان  | 

  
                        فرشته های کوچک آسمانی


                         بر صورتم بوسه می زنند


                                     باران!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:34  توسط کیوان  | 

 

راستی یک برگ کوچک تنها
                                        که تازه از درخت جدا شده
                                                         کجا را دارد که برود؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:33  توسط کیوان  | 

                                        

                      تو قامت بلند تمنائی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان


بالائی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار


زيبائی ای درخت



سياوش كسرائی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط کیوان  | 

 
 
می دونی که خيلی  دوستت  دارم
ولی ديگه  واقعا  نمی تونم  خودمو بالاتر از اين  بکشم
تو حاضری  به خاطر من  يه کم  پائين تر بيای؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:20  توسط کیوان  | 

انسانی که درست دعا می‌کند به خدا گوش فرا

می‌دهد؛ انسانی که نادرست دعا می‌کند می‌خواهد

خدا به او گوش دهد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:20  توسط کیوان  | 

:

بهشت در دستهای مادر بود
تا اين که من به دنيا آمدم
پس مادر بهشت را زمين گذاشت
تا مرا در آغوش بگيرد
اينست که می گويند بهشت زير پای مادر است

                       

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط کیوان  | 

 

 

در زدند
کسی پشت در این گلدان پرگل را گذاشته بود

نگاه که کردم کنار هر دری گلدان گلی بود
و در دوردست کالسکه‌ای غرق در گل که با شتاب می‌رفت
تا آمدن بهار را به همه مژده دهد

برگشتم و گلدان را پشت پنجره‌ام گذاشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط کیوان  | 

ستاره شناسای پايگاه تحقيقاتی همه عصبانی و کلافه بودن .

اونا می خواستن دورترين سياهچاله کهکشانو رصد کنن اما هر کاری می کردن راديوتلسکوپ از سمت خورشيد برنمی گشت .
امروز درست يه هفته بود که از صبح تا شب مسير خورشيدو دنبال می کرد و لحظه ای چشم از اون برنمی داشت .
راديوتلسکوپ عاشق خورشيد شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:19  توسط کیوان  | 

 

شب كه با يادت سراپايم جهان جهان ناله بود

 

خواستم رنگي بگردانم،عنان لاله بود

 

دردعشق ازبي نيازي فال معراجي نزد

 

ورنه چون ني بندبندم نردبان ناله بود

 

اينقدر اي محفل آرا ازدلم غافل مباش

 

روزگاري اين جرس هم آشيان ناله بود

 

كس نيامد محرم راز نفس دزديدنم

 

ورنه اين شمع خموش، از دودمان ناله بود

 

بيدلي ها گشت، بيدل مانع اظهار شوق

 

گردلي مي داشتم با جهان ناله بود

 

         حضرت بيدل

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:18  توسط کیوان  | 

 آزادی
                             

پل الوار شاعر فرانسوی شعر معروفی داره به اسم "آزادی" که اونو تو دوران اشغال فرانسه تو جنگ جهانی دوم سروده
وقتی فرانسه تحت اشغال نازيها بود نيروی هوائی فرانسه نسخه های اين شعر رو روی فرانسه تحت اشغال پخش می کرد و اين شعر محبوبيت زيادی بين مردم پيدا کرده بود :


Liberty


On my notebooks from school
On my desk and the trees
On the sand on the snow
I write your name

On every page read
On all the white sheets
Stone blood paper or ash
I write your name

On the golden images
On the soldier’s weapons
On the crowns of kings
I write your name

On the jungle the desert
The nests and the bushes
On the echo of childhood
I write your name

On the wonder of nights
On the white bread of days
On the seasons engaged
I write your name

On all my blue rags
On the pond mildewed sun
On the lake living moon
I write your name

On the fields the horizon
The wings of the birds
On the windmill of shadows
I write your name

On the foam of the clouds
On the sweat of the storm
On dark insipid rain
I write your name

On the glittering forms
On the bells of colour
On physical truth
I write your name

On the wakened paths
On the opened ways
On the scattered places
I write your name

On the lamp that gives light
On the lamp that is drowned
On my house reunited
I write your name

On the bisected fruit
Of my mirror and room
On my bed’s empty shell
I write your name

On my dog greedy tender
On his listening ears
On his awkward paws
I write your name

On the sill of my door
On familiar things
On the fire’s sacred stream
I write your name

On all flesh that’s in tune
On the brows of my friends
On each hand that extends
I write your name

On the glass of surprises
On lips that attend
High over the silence
I write your name

On my ravaged refuges
On my fallen lighthouses
On the walls of my boredom
I write your name

On passionless absence
On naked solitude
On the marches of death
I write your name

On health that’s regained
On danger that’s past
On hope without memories
I write your name

By the power of the word
I regain my life
I was born to know you
And to name you

LIBERTY




پل الوار بعدها اقرار کرده بود که اين شعر رو برای زنی که دوست داشته گفته و بعد اسم اون زن رو برداشته و به جاش گذاشته "آزادی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط کیوان  | 

كولين كارتر عكاسي كه از صحنه عكس گرفت
او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای این عکس در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک

سال پس از انتشار عکس خود کشی کرد.


کوین کارتر عکاس كه برای عکاسی از قحطی زدگان کشور سودان به آنجا رفته بود که در پشت تعدادی درخت صدای زمزمه واری شنید. وقتی به جستجوی آن پرداخت دختر لاغری را دید که تلاش می کرد تا خود را به مرکز غذا رسانی برساند. او دولا شد تا از آن کودک عکس بگیرد. در همین هنگام یک لاشخور در نزدیکی او به زمین نشست. او در حالیکه به دقت طوری رفتار می کرد که پرنده نترسد، خود را در شرایطی قرار داد تا بهترین تصویر را ثبت کند. او بعد ها اظهار کرد که 20 دقیقه در همانجا منتظر ماند تا عکسی بگیرد که در آن لاشخور پرهایش را گشوده باشد، اما این اتفاق هرگز نیافتاد. پس از گرفتن عکسهایش پرنده را فراری داد و همچنان می دید که دختر بچه به تقلایش ادامه می دهد. پس از آن به سایه درختی رفت، سیگاری گیراند و با خدایش حرف زد و گریه کرد.

دختر او می گوید: «پدر پس از آن ماجرا دچار افسردگی شد، و همیشه می گفت که دلش می خواهد مرا در آغوشش بفشارد.»
درتاریخ 26 مارس 1993، روزنامه نیویورک تایمز این عکس را به چاپ رساند که کوتاه زمانی پس از آن توسط روزنامه های بسیاری تجدید چاپ شد.
کوین کارتر عکاس این عکس در 13 سپتامبر 1960 در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی متولد شد. کوین با تعداد دیگری عکاس گروهی را راه اندازی کرد که از اتفاقات خبری آفریقای جنوبی عکاسی می کردند. طی این دوران آنها بسیاری از درگیری های و ماجراهای نژاد پرستانه کشورشان را عکاسی کردند.
او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای همین عکس در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک سال پس از انتشار عکس خود کشی کرد.
یا می دانید چه بر سر کودک آمد؟
جالبه بودنيد كه كودك نجات پيدا كرد

 

مدتي است كه ديدن اين عكس وسرنوشت عکاس آن بدجوري به روحيه واحساساتم گير داده ويك لحظه نمي تونم به اون فكرنكنم وهروقت اين عكس رو تماشا مي كنم گريه مي كنم ودختركوچولوي خودم وهمه دختركوچولوها دنيا جلوي نظرم ميان.

بااينكه اصلا دوست ندارم شما روناراحت كنم اما اين عكس رو شما هم بايد ببينيد.من واقعا چيزي درمورد اين عكس نميتونم بگم كه بيانگر عمق فاجعه باشه.شايد تنها كسي كه واقعا به عمق فاجعه پي عكاس باشرف عكس بودكه نتونست در دنيائي كه چنين فجايعي روانسانها بر سرهم ميارن دوام بياره وعطاي زندگي در چنين دنيائي رو به لقاي اون بخشيد.شما هم اگه چيزي براي گفتن داريد،بگيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط کیوان  | 

۱-بامداد به سپيده بنگر.اشراق درنگاهت ديدني است.

نگاهي درپگاه،طلوعي درطلوع.

چه شفقزاري.

۲- پاورچين خيال،دق الباب وهم.

بازهم شعرم شكست.

لحظه هاي سرودن چه تردند.

۳- خوش رقصي سايه گل كرده است.

چشم خورشيد رادور ديده اند.

نويسنده: كامران بهلولی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط کیوان  | 

براي سپهر عزيزم. سپيده اي كه ندميده،شام شد.

ازدلم خوشبوترين احساسها راچيدورفت              

پشت ديواربلند آرزو پيچيدورفت

درنگاهش آسمان كوچ پرستوراسرود

شايد ازلحن نگاهي آشنا رنجيدورفت

مثل پيچك،پيچك تنهائي وخواب وخيال

گرد رؤياهاي رنگارنگ خود تابيدورفت

                      (کامران بهلولی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:43  توسط کیوان  | 

يادي از اخوان ثالث:

اگر رطل دمادم مي كشم من

زدست ساقي غم مي كشم من

بپوش اي ديده چشم ازهرچه بيني

مگرازدست دل كم مي كشم من

دراين درويشم ودر آن سيه روي

عذاب هردوعالم مي كشم من

چوروي زندگي بينم مقابل

توگوئي ساغر سم مي كشم من

همه چهرم گشايدلب به دشنام

جزابروها كه درهم مي كشم من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:43  توسط کیوان  | 

غزلي ازبيدل:

براي خاطرم غم آفريدند

طفيل چشم من،نم آفريدند

چو صبح آنجا كه من پروازدارم

قفس بابال توأم آفريدند

عرق گل كرده ام ازشرم هستي

مراازچشم شبنم آفريدند

گوهرموج آورد، آئينه جوهر

دل بي آرزو كم آفريدند

فلك خونريز بنياد است هشدار

سرسال از محرم آفريدند

وداع غنچه راگل نام كردند

طرب راماتم غم آفريدند

چه سان تابم سر ازفرمان تسليم

كه چون ابرويم ازخم آفريدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:41  توسط کیوان  | 

 

چند تك بيتي از شاعران سبك هندي:

 

صائب:

 

1- دوداگربالانشيند كسرشأن شعله نيست

 

جاي چشم ابرونگيرد گرچه اوبالاتراست

 

2- اظهارعجزپيش ستمگرزابلهي است

 

اشك كباب موجب طغيان آتش است

 

3- من ازروئيدن خارسرديواردانستم

 

كه ناكس كس نمي گرددازين بالانشينيها

 

3- ازدل نمي رسد نفس عاشقان به لب

 

بلبل زبي غمي است كه فرياد مي زند

 

 

بيدل:

 

1- بيدل ازغفلت به تعميرشكست دل مكوش

 

درازل ديوانه اي طرح بنائي كردورفت

 

2- هستي موهوم مايك لب گشودن بيش نيست

 

چون حباب ازخجلت اظهارخاموشيم ما

 

3- گوش ترحمي كوكزمانظرنپوشد

 

دست غريق يعني فريادبي صدائيم

 

4- شعرم به موشكافي تحقيق مدعي

 

خندنچونوعروس به دامادبي وقوف

 

5- فلك خونريز بنياداست هشدار

 

سرسال ازمحرم آفريدند

 

6-  گاه برچشم تروگه برمژه گاهي به خاك

 

همچواشك نااميدي خانه بردوشيم ما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:40  توسط کیوان  | 

عادت مانيست رنجيدن زكس

وربيازارد نگوئيمش به كس

وربرآرد دود ازبنياد ما

آه آتشبار نايد ياد ما

ورنه ما شوريدگان در يك سجود

بيخ ظالم را براندازيم زود

رخصت ار يابد زما باد سحر

عالمي دردم كند زيروزبر

               منطق الطير(حضرت عطار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:39  توسط کیوان  | 

زندگي خواب قشنگي است اگر بگذارند

خواب ناياب قشنگي است اگربگذارند

لحظه نازنگاه ودل ماچفت شدن

لحظه ناب قشنگي است اگر بگذاردند

شب ديدار،شب حادثه خيز من وتو

شب مهتاب قشنگي است اگربگذارند

من وخشنود به يك خاطره،يك سيب شدن

سيب سهراب قشنگي است اگر بگذارند

"برلب جوي نشين وگذرعمر ببين"

جوب پر آب قشنگي است اگر بگذارند

                           (کامران بهلولی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:39  توسط کیوان  |